تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
( 1 ) آن حضرت را پر كند ، پس رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دستور داد پارچه بزرگى آوردند و آن را پهن كرده خرماها را روى آن ريخت ، آنگاه به مردى فرمود : اهل خندق را خبر كن تا همگى براى غذاى چاشت حاضر شوند . آن مرد فريادى زد و ناگاه تمام كسانى كه مشغول حفر خندق بودند دست از كار كشيده اطراف آن چادرى كه پهن شده بود نشستند و شروع به خوردن كردند . من ايستاده بودم و با كمال تعجب تماشا مىكردم كه چگونه تمامى آنها خوردند و رفتند و باز هم در آن چادر خرما بود .

بركت غذاى جابر :

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و مسلمانان روزها تا غروب بحفر خندق مشغول بودند و چون شام ميشد بخانه‌هاشان ميرفتند . جابر بن عبد اللّه گويد : ما در خانه برّه‌اى متوسط - نه چاق و نه لاغر - داشتيم روزى با خود فكر كردم كه خوب است اين برّه را بكشيم و كبابى درست كرده رسول خدا را در خانه مهمان كنيم ، و به همين فكر يك روز صبح كه ميخواستم از خانه به طرف خندق بروم بره را ذبح كرده بزنم گفتم : مقدارى جو آرد كن و چند قرص نان بپز تا امشب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را به خانه دعوت كنيم و از آن حضرت پذيرائى به عمل آوريم . اين را گفته و مانند هر روز به طرف خندق رفتم و چون شام شد و خواستيم به خانه برگرديم بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفتم و عرض كردم : يا رسول اللّه ما بره‌اى در خانه داشتيم كه آن را ذبح كرده و با مقدارى جو كه در خانه داشتيم شامى تهيه كرده و ميل دارم امشب را به خانه ما بيائيد ! و مقصود من همانحضرت تنها بود . ولى ناگهان ديدم آن حضرت به مردى فرمود : مردم را بخانهء جابر دعوت كن ، آن مرد نيز فرياد زد : همگى امشب بخانهء جابر ميهمانيد . جابر گويد : من با خود گفتم : « انا للّه و انا اليه راجعون » ( ديدى چه شد ؟ ) پس رسول خدا با ساير مسلمان بخانهء ما آمدند ، و ما هم همان غذائى