( 1 ) حيى گفت : به خدا باز نكردن در تنها بخاطر اين است كه ميترسى لقمهء از نانت بخورم ! اين حرف كعب را سر غيرت آورد و در را برويش باز كرد . و چون چشم حيى بن اخطب بكعب افتاد گفت : واى بر تو اى كعب من عزت هميشگى را براى تو آوردهام ، يك دريا لشگر بياريت آوردهام ! اين سپاه عظيم قريش است كه من بهمراه بزرگانشان بدينجا كشانده و در « مجتمع الاسيال » آنها را فرود آوردهام ، و اينها بزرگان غطفان و همدستان و افراد بىشمارشان هستند كه من آنها را آورده تا در « ذنب نقمى » اردو زدهاند ، و همه آنها با من هم عهد و هم پيمان شدهاند كه تا محمّد و پيروانش را نابود نكنند از اينجا نروند ( اكنون جاى هيچگونه عذرى براى تو نمانده برخيز و با ما همراه شو ) .
كعب گفت : به خدا اينكه براى من آوردهاى ( و به من پيشنهاد ميكنى عزت هميشگى نيست بلكه ) ذلت و خوارى ابدى است ، و ابرى بىآب براى من آوردهاى كه بارانش را در جاى ديگر ريخته و فقط رعد و برقى پوچ در آن است . اى حيى ما را به حال خود واگذار ، زيرا ما از محمّد جز نيكى و وفا چيزى نديدهايم .
ولى حيى بن اخطب از اين سخنان مأيوس نشد و آنقدر از اين در و آن در سخن گفت تا كعب را قانع كرد كه پيمان محمّد را بشكند و بجنگ با آن حضرت اقدام كند ولى مشروط بر اينكه حيى بن اخطب با آنها در قلعه باشد تا اگر قريش و غطفان كارى از پيش نبردند و بسوى شهر و ديار خود باز گشتند حيى بن اخطب با آنها باشد و بهر سرنوشتى كه بنى قريظه دچار شدند او نيز با آنها شريك باشد ! حيى بن اخطب نيز اين شرط را پذيرفت و بدين ترتيب يهود بنى قريظة نيز پيمان خود را شكستند و آمادگى خود را براى جنگ با محمّد به اطلاع قريش رساندند .
اين خبر كه برسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسيد سعد بن معاذ رئيس اوس و سعد بن عبادة - رئيس خزرج - را بهمراهى عبد اللّه بن رواحه و خوات بن جبير فرستاد تا صحت و سقم اين خبر را بررسى كنند ، و به آنها فرمود : اگر ديديد خبر راست است هنگامى
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 159
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص١٥٩