تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
( 1 )

پاسدارى عمار بن ياسر و عباد بن بشر و ايمان عجيب عباد :

جابر گويد : هنگامى كه ما در « نخل » [ ( 1 ) ] بوديم مردى از مسلمانان زنى از مشركين را دستگير كرد ، و چون بسوى مدينه بازگشتيم شوهر اين زن بتعقيب لشگر حركت كرده بود تا بتلافى اينكه زنش را از چنگالش ربوده‌اند دستبردى به مسلمانان بزند و خونى از ايشان بريزد . و چون بيكى از منازل رسيديم و خواستيم شب را در آنجا بسر بريم ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : كيست كه امشب ما را نگهبانى كند ؟ عمار بن ياسر از مهاجرين و عباد بن بشر از انصار اين كار را به عهده گرفتند و هر دو بدنبال مأموريت بدهانهء دره رفتند . در آنجا قرار گذاردند كه نيمهء اول شب را عباد بن بشير نگهبانى كند و عمار بخوابد و نيمهء دوم عمار نگهبانى كند و عباد بخوابد ، و بدين ترتيب عمار خوابيد و عباد به نماز ايستاد . چيزى نگذشته بود كه آن مرد مشرك سر رسيد و چون عباد را بديد دانست كه او مستحفظ و نگهبان لشگر است ، از اين رو تيرى به طرف او پرتاب كرد ، آن تير به بدن عباد خورد ولى نمازش را قطع نكرد و تير را از بدنش بيرون كشيد و ادامه داد ، آن مرد تير دوم را پرتاب كرد ، آن تير هم به بدن عباد خورد ولى نمازش را قطع نكرد ، و چون تير سوم به بدنش خورد به ركوع و سجده رفت و نمازش را تمام كرده عمار را بيدار كرد و گفت : برخيز كه من ديگر قدرت ندارم روى پا بايستم ، عمار از جابر خاست و آن مرد مشرك كه فهميد آنها دو نفر هستند فرار كرد . ولى عمار كه بدن عباد را غرق در خون ديد گفت : سبحان اللّه چرا تير اول را كه به تو زد مرا بيدار نكردى ؟ عباد گفت : سوره‌اى مىخواندم كه دلم نيامد آن را قطع كنم ولى چون ديدم كه تيرها پى در پى ميآيد به ركوع رفتم و تو را بيدار كردم و به خدا سوگند اگر
هامش
[ ( 1 ) ] جائى كه در غزوهء ذات الرقاع در آن جا توقف كردند .