( 1 ) او را بخوابان ، من شتر را خواباندم ، و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نيز شتر خود را خواباند سپس به من فرمود : چوبى كه در دست دارى به من بده - و يا چوبى از درختى كند و سر آن را چند بار به بدن آن شتر فرو كرد سپس فرمود : اكنون سوار شو ، جابر گويد : به خدا چون سوار شدم با شتر آن حضرت در راه رفتن برابرى ميكرد و ديگر در راه كندى نكرد .
جابر گويد : من با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شروع بصحبت كرديم و او به من فرمود :
جابر اين شتر را به من ميفروشى ؟ عرض كردم : اى رسول خدا آن را به تو مىبخشم فرمود : نه آن را به من به فروش ، گفتم : پس بهاى آن را شما تعيين كنيد .
فرمود : بيك درهم آن را خريدم .
گفتم : نه يا رسول اللّه مغبون ميشوم .
فرمود : به دو درهم .
گفتم : نه ، و هم چنان بهاء آن را بالا برد تا به چهل درهم رساند گفتم : يا رسول اللّه شما به اين قيمت راضى هستيد ؟
فرمود : آرى ، عرض كردم : مال شما باشد .
سپس فرمود : جابر زن گرفتهاى ؟ گفتم : آرى ، فرمود : زن بيوه گرفتهاى يا باكره ؟ گفتم : بيوه ، فرمود : چرا دخترى نگرفتى كه با او ملاعبه كنى ؟ گفتم : يا رسول اللّه پدر من در جنگ احد بشهادت رسيد و هفت دختر از او بجاى مانده خواستم زنى گرفته باشم كه بتواند آنها را سرپرستى كند .
فرمود : كارى نيكوئى كردهاى . و ما چون به « صرار » [ ( 1 ) ] رسيديم آن روز را در آنجا خواهيم ماند و دستور ميدهيم چند شتر بكشند ، و آن زن چون اطلاع از آمدن ما پيدا كند بالشها را ( برايت ) تهيه مىكند ، گفتم : يا رسول اللّه به خدا ما بالش نداريم فرمود : خواهد بود . و چون تو وارد مدينه شدى رفتارت زيركانه ( و عاقلانه ) باشد .
جابر گويد : هم چنان كه فرموده بود چون به صرار رسيديم دستور فرمود
هامش
[ ( 1 ) ] صرار نام جائى است در سه ميلى مدينه .