تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
( 1 ) سپس هنگامى كه خواستند او را بپاى چوبه دار ببرند سر بسوى آسمان كرده گفت : « بار خدايا ما رسالت پيامبر تو را بمردم رسانديم ، تو هم پاداش اين مردم و رفتار آنان را نسبت بما به اطلاع او برسان » . و هنگامى كه خواستند او را بقتل برسانند دربارهء آنها نفرين كرده گفت : بار خدايا اين مردم را به شماره در آر و به صورت پراكنده نابودشان كن و أحدى از آنها را باقى مگذار . معاوية بن ابى سفيان گويد : من در آن روز همراه پدرم براى تماشاى بدار آويختن خبيب رفته بودم و هنگامى كه خبيب اين نفرين را كرد پدرم فورا مرا بپهلو بر زمين انداخت كه مبادا نفرين او دربارهء من مستجاب شود ، چون مردم آن زمان عقيده داشتند كه هر گاه به كسى نفرين كنند اگر او در همانحال بپهلو به زمين بخوابد آن نفرين در او اثر نخواهد كرد ، و بعقيدهء خودشان بدين وسيله آن را از خود دور ميكردند . و گويند : عمر بن خطاب حكومت قسمتى از شام را به مردى از اهل مكه بنام سعيد بن عامر داد ، پس از چندى مردم آنجا بنزد عمر آمده به او گفتند : اين مردى كه تو حاكم ما كرده‌اى در مجالس عمومى همانطور كه نشسته ناگاه غش مىكند و به زمين مىافتد ! در يكى از سفرهائى كه سعيد بمدينه آمد عمر اين مطلب را از او پرسيد ، سعيد گفت اى عمر من مرض و كسالتى ندارم ، ولى جزء كسانى بودم كه هنگامى كه خبيب را در مكه ميكشتند ايستاده و تماشا ميكردم و نفرين او را شنيدم ، و هر گاه آن منظره و آن كلماتى را كه خبيب گفت به ياد ميآورم ناگهان به اين حال دچار ميشوم اين سخن سعيد موجب شد تا عمر نسبت به او علاقهء بيشترى پيدا كند . و ابن عباس گويد : هنگامى كه خبر كشته شدن مرثد و عاصم بمنافقين مدينه رسيد زبان بشماتت و ايراد گشودند و گفتند : چه بدبختيهائى بودند اينها كه نه