تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
( 1 )

بت سعد و پيروان او :

ابن اسحاق گويد : در قبيله بنى ملكان كه ملكان فرزند كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بود بتى بود بنام سعد ، و آن سنك درازى بود كه در ميان بيابان قرار داده بودند ، روزى مردى از قبيله مزبور شتران خود را بنزد آن بت آورد تا به خيال خود با اين عمل بركتى در آنها پيدا شود ، ولى همين كه شتران مزبور كه هميشه در صحرا بچريدن مشغول بودند ، بت مزبور را كه خونهاى قربانى روى آن ريخته بود ديدند تمامى آنها رم كرده و پراكنده شدند ، و هر كدام بسوئى گريختند ، مرد ملكانى از اين جريان ناراحت و خشمگين شد ، سنگى از زمين برداشت بسر بت سعد كوبيد و گفت : خدايت خير ندهد كه شتران مرا پراكنده ساختى ، آنگاه بدنبال شتران رفته با زحمت زياد آنها را جمع كرد ، و سپس دو شعر ذيل را گفت :
أتينا الى سعد ليجمع شملنا * فشتّتنا سعد فلا نحن من سعد و هل سعد الاصخرة بتنوقه * من الارض لا تدعو لغىّ و لا رشد [ ( 1 ) ]

بت دوس :

و در ميان قبيله دوس [ ( 2 ) ] بتى بود متعلق بعمرو بن حممة دوسى . كه ما داستان او را در جاى خود مذكور خواهيم داشت .

بت هبل :

و براى قريش بتى بود بنام هبل كه آن را در ميان چاهى در ميان خانه كعبه گذارده بودند و شرح آن نيز پس از اين خواهد آمد .
هامش
[ ( 1 ) ] و خلاصه معناى دو شعر مزبور اين است كه : ما بنزد بت سعد آمديم تا ما را از پراكندگى نجات بخشد ولى ديديم كه بر عكس هم او سبب پراكندگى ما شد ، و اين سعد قطعه سنگى بيش نيست كه در بيابانى خشك افتاده و هيچ سود و زيانى ندارد و نفع و ضررى به كسى نميرساند . [ ( 2 ) ] براى اطلاع از نسب دوس بصفحهء 82 ج 1 سيره مراجعه شود .