( 1 ) فيميون گفت : اى فرزند بدان اسم رسيدى ولى در محافظت آن بكوش و خويش را واپاى و گمان ندارم طاقت اين كار را داشته باشى !
دعوت عبد اللّه بن ثامر مردم نجران را بدين مسيح :
پس از اين جريان هر گاه عبد اللّه بن ثامر به شهر نجران وارد ميشد نزد بيماران و دردمندان ميرفت و به آنان ميگفت : اگر من دعا كنم تو از اين بيمارى بهبودى حاصل كنى آيا دين مرا مىپذيرى ؟ بيمار مىپذيرفت ، او هم دعا ميكرد و چون بيمار بهبودى مىيافت مسيح را مىپذيرفت و بدين ترتيب هر بيمار و دردمندى در نجران بود نزد عبد اللّه آمده و بدعاى او بهبودى مىيافت ، و پس از بهبودى بدين مسيح در مىآمد .
جريان به گوش پادشاه نجران رسيده عبد اللّه را طلبيد و به او گفت : اين چه ناستوده كردارى است كه پيشهء خود ساختهاى ؟ مردم شهر ما را بفساد كشاندهاى و با آئين ما و پدران خويش بمخالفت برخاستهاى ؟ آگاه باش كه بجرم اين كار تو را قطعه قطعه خواهم كرد ! عبد اللّه گفت : تو نيروى اين كار را ندارى و نمىتوانى چنين كنى ! پادشاه نجران دستور داد او را بالاى كوهى برده و از بالاى كوه بسر بينداختند ، چون عبد اللّه در پائين كوه قرار گرفت بدون هيچگونه صدمه و ناراحتى از جا برخاست و به راه خويش رفت .
شاه دستور داد او را بميان درياها و آبهائى كه هر كه در آنها ميافتاد به هلاكت ميرسيد بيندازند ولى عبد اللّه صحيح و سالم از ميان آب بيرون آمده و هم چنان بتبليغ دين مسيح اشتغال ورزيد .
آخر الامر عبد اللّه بسلطان گفت : به خدا سوگند تو به هيچ وسيله نمىتوانى مرا بقتل در آورى مگر آنكه بدين من درآئى و خداى بزرگ را بيگانگى پرستش كنى آنگاه تو بر من مسلط خواهى شد و در آن حال ميتوانى مرا بكشى ! پادشاه كه اين سخن را شنيد خداپرست شد و بوحدانيت خداى تعالى گواهى داد ، سپس