( 1 ) فيميون اين پسرك يكى از بندگان خدا است و چنانچه مىبينى بيمار و نزار ( و يا نابينا ) گشته است دربارهء سلامتى او بدرگاه خداوند دعا كن تا شفا يابد ! فيميون دعا كرد پسرك خوب شد ، پس از اين جريان دانست كه مردم از كار او مطلع شدهاند بدين جهت از آن ده بيرون رفت و صالح نيز بهمراه او از ده خارج شد ، و هم چنان در سرزمين شام سير ميكردند تا اينكه گذرشان بدرخت كهن و عظيمى افتاد ، مردى از ميان درخت فرياد زد : فيميون ! فيميون پاسخش داده ايستاد .
مرد گفت : دير زمانى است كه من چشم به راه تو هستم و هر روز با خود ميگويم : آيا چه وقت مىآيد ؟ تا اينكه هم اكنون آواز تو بگوشم خورد و دانستم تو هستى اينك خواهش من آن است كه از اين جا نروى تا به كار من سرانجامى دهى آنگاه بهر جا كه خواستى برو ، زيرا هم اكنون من خواهم مرد ! اين را گفت و از دنيا رفت ، فيميون آنجا توقف كرده تا او را به خاك سپرد آنگاه بهمراهى صالح به راه افتاد .
گذر آن دو بقسمتى از سر زمينهاى عرب افتاد و اعراب آنان را تعقيب كرده تا اينكه كاروانى از آنها آن دو نفر را دستگير نموده به شهر نجران آوردند ، و در آنجا هر دو را به صورت بردگى فروختند ، مردم نجران در آن زمان بدين و آئين ساير اعراب بودند ، و در ميان ايشان درخت خرمائى بود كه او را پرستش ميكردند ، و هر ساله عيدى داشتند كه در آن روز بپاى آن درخت خرما مىآمدند و پارچههاى قيمتى و زر و زيور زنان خويش را به آن درخت مىآويختند و آن روز را تا بشام در آنجا مىماندند .
فيميون را مردى از اعيان و اشراف نجران خريد ، و صالح نيز به صورت بردگى در خانهء مرد ديگرى قرار گرفت ، فيميون در اطاقى كه صاحبش او را جاى داده بود هر شب براى عبادت برمىخاست و آن اطاق تا صبح بدون چراغ
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 24
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢٤