تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 26

مساهمون:

ص٢٦
( 1 ) مردى بود بنام ثامر و پسرش نيز عبد اللّه نام داشت ، عبد اللّه كه مانند ساير بچهاى نجران هر روز بده ميرفت همين - كه بخيمهء فيميون ميرسيد كمى مكث ميكرد و بتماشاى فيميون و نماز و عبادت او سرگرم ميشد تا اينكه به دو علاقه‌مند شده و روزها پيش او مىنشست و بسخنان او گوش ميداد و رفته رفته دين مسيح را پذيرفت و شروع بپرستش و عبادت خداى يگانه كرده ، و تدريجا احكام شريعت مسيح را از فيميون ياد گرفت و در مسائل آن دين عالم و دانا گرديد . تا اينكه روزى از او خواهش كرد اسم اعظم را به او بياموزد ، فيميون از تعليم آن اسم خوددارى كرده به او گفت : تو تاب تحمل آن را ندارى و ترس اين را دارم كه در نگهدارى آن كوتاهى و سستى كنى ، پدر عبد اللّه يعنى ثامر از اين جرياناتى كه در خفاء ميگذشت هيچگونه اطلاعى نداشت و خيال ميكرد پسرش مانند ساير بچها هر روز بنزد ساحر ميرود و مشغول فرا گرفتن علم سحر است . عبد اللّه كه ديد فيميون از ياد دادن اسم اعظم به او خوددارى مىكند و از سستى او در حفاظت و نگهدارى آن اسم بيمناك است اصرارى براى ياد دادن آن بفيميون نكرده و فكر ديگرى بنظرش رسيد ، و آن اين بود كه بعدد آنچه از اسامى خداى تعالى كه فيميون به او ياد داده بود چوبهء تير تهيه كرد ، و بهر كدام يكى از آن اسامى را نوشت سپس آتشى برافروخت و يكى يكى آن تيرها را در آتش ميانداخت تا رسيد بيكى از تيرها ، همين كه آن تير را در آتش انداخت از آتش بيرون افتاد و شعله‌هاى آتش در آن تأثير نكرد ، عبد اللّه دانست كه همان اسم اعظم است از اين رو آن اسم را ياد داشت كرده بنزد فيميون آمد و به او گفت : اسم اعظمى را كه از من پنهان ميكردى ياد گرفتم ! فيميون گفت : كدام است ؟ عبد اللّه اسم مزبور را گفت . فيميون پرسيد : چگونه به اين اسم دانا شدى ؟ عبد اللّه جريان تيرها و آتش را برايش شرح داد .
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 26 | ابن هشام الحميري / سيد هاشم رسولي محلاتى