( 1 ) صالح در گوشهء مخفيانه بتماشاى او مشغول شد ، در اين اثناء مارى عظيم كه هفت سر ( يا هفت شاخ ) داشت به طرف فيميون حملهور شد ، فيميون براى دفع مار بدرگاه خداى تعالى دعا كرد و آن مار در جا بمرد .
صالح كه مار را ديده بود ولى از سرنوشت بعدى آن مار كه بدعاى فيميون از پا درآمده بود اطلاعى نداشت ، روى علاقهء بفيميون خود را از خفاگاه ظاهر كرده فرياد زد : فيميون ! مار ! مار ! . . .
فيميون بصداى او توجهى نكرده تا نمازش را بپايان رسانيد آنگاه بسوى او متوجه شده و دانست كه صالح از وضع او مطلع گشته است ، صالح به دو گفت :
به خدا سوگند من چيزى را در اين جهان بأندازهء تو دوست ندارم و تصميم گرفتهام كه از تو جدا نشوم و بهر كجا ميروى من نيز بدنبال تو باشم ! فيميون گفت :
اين كار بدين آسانى صورت نگيرد ، نيك بنگر اگر نيروى مقاومت و استقامت ( در برابر مشكلات را ) دارى آنگاه همراه من بيا ! صالح پذيرفت و ملازم او گشت ، و اهل آن ده كم و بيش از كار او بوئى برده بودند .
و رسم فيميون چنان بود كه هر مريض و بيمارى كه نزد او ميرفت براى او دعا ميكرد شفا مييافت ولى اگر مىخواستند او را ببالين مريضى ببرند نميرفت .
تا اينكه مردى از اهل ده كه پسرش بيمار و يا نابينا بود بسراغ فيميون رفت كه او را براى شفاى پسرش به خانه ببرد ، به دو گفتند : فيميون كسى نيست كه با دعوت مردم به جائى برود بلكه او مردى است كه بنايى مىكند و مزد ميگيرد و بدين وسيله امرار معاش خود مىكند ، مرد مزبور كه چنان ديد به خانه خويش آمده پسر خود را در اطاق جاى داد و پارچهاى روى او انداخته آنگاه بنزد فيميون رفت و از او خواهش كرد براى ساختن اطاق و بنايى منزلش بهمراه او به خانه برود و از نزديك اطاق را ببيند ، فيميون بدنبال آن مرد به راه افتاد همين كه وارد اطاق شد از صاحب خانه پرسيد : چه عملى ميخواهى در ساختمان اين اطاق انجام دهى ؟ گفت : چنين و چنان ! سپس پارچه از روى پسرش كه در اطاق خوابانده بود برداشته گفت : اى
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 23
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢٣