( 1 ) ابو بكر نيز آنچه من ميخواستم روى قطعهء سفالين و يا تختهء استخوانى نوشت و بسوى من پرتاب كرد .
من آن نوشته را برداشته و در جعبهء تير خود نهاده به مكه باز گشتم ، و اين جريان را به كسى اظهار نكردم تا آنگاه كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مكه را فتح كرد و از جنگ حنين و طائف باز ميگشت من آن نوشته را با خود برداشته براى ديدار آن حضرت از مكه بسوى طائف خارج شدم و در « جعرانة » [ ( 1 ) ] بدان حضرت رسيدم .
من براى آنكه خود را به او برسانم در ميان صفى از انصار كه اطراف آن حضرت را گرفته بودند افتادم ، آنان نيزههاى خود را بسوى من گرفته فرياد زدند : بكجا ميروى ، من خود را برسول خدا نزديك كرده هم چنان كه سوار بر شتر بود و ساق پايش كه در سفيدى چون مغز شاخه خرما به چشم مىخورد اشاره كردم و نوشته را بر سر دست بلند كرده فرياد زدم :
اى رسول خدا ! من سراقة بن مالك هستم و اين هم نوشتهء شما است كه به من دادهاى ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : او را پيش من آريد كه روز وفاى بوعده و نيكى است .
پس مرا پيش آن حضرت برده و من اسلام آورده و هر چه فكر كردم چيزى از او بپرسم بيادم نيامد جز اينكه پرسيدم : يا رسول اللّه ، شترانى دارم و گودالى است كه هر گاه وقت آمدن آنها از صحرا مىشود من آن گودال را پر از آب ميكنم تا آنها بيايند و از آن بنوشند ، و گاهى است كه شتران ديگرى كه در بيابان گم شدهاند بسر گودال مزبور ميآيند و از آنجا آب ميخورند ، آيا براى من در اين كار أجر و پاداشى هست ؟
فرمود : آرى هر حيوان تشنهاى را كه انسان سيراب كند داراى اجر و مزد خواهد بود .
پس از اين جريان بخانهء خويش باز گشتم و در زمرهء مسلمانان درآمدم .
هامش
[ ( 1 ) ] جعرانة نام محلى است ما بين مكة و طائف .