( 1 ) را در پيش گرفته بيامديم تا در قباء در محله بنى عمرو بن عوف وارد شديم .
از آن سو ابو جهل و حارث بن هشام بدنبال عياش بن ابى ربيعة كه برادر مادرى و پسر عموى ايشان بود بمدينه آمدند - و اين در وقتى بود كه هنوز رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در مكه بود - و به او گفتند : مادرت نذر كرده تا تو را ديدار نكند سرش را شانه نزند و زير سايه نرود ! عياش كه اين سخن را شنيد دلش به حال مادر سوخت و آمادهء مراجعت به مكه شد عمر به دو گفت : اينها ميخواهند بدين وسيله تو را از دين خود خارج كنند و گر نه هر گاه شپش مادرت را آزار دهد سرش را شانه خواهد زد و هر گاه آفتاب او را ناراحت كند به زير سايه خواهد رفت ! عياش گوش نداده گفت : من به مكه ميروم تا هم مادرم از زير بار نذر و سوگند خويش بيرون آيد و هم مالى را كه در مكه دارم با خود برداشته بمدينه باز گردم .
عمر به دو گفت : من مال بسيارى دارم آن را با تو نصف ميكنيم ؟ به اين سخن هم وقعى ننهاده تصميم برفتن گرفت ، عمر گفت : اكنون كه برفتن مصمم هستى اين شتر مرا كه شتر رهرو و رامى است سوار شو و اگر ديدى اينها براى بازگرداندن تو نقشهء طرح كردهاند و خواستند تو را دستگير سازند بوسيلهء اين شتر خود را نجات ده عياش اين سخن را پذيرفته و بر شتر عمر سوار شد و بهمراه ايشان بسوى مكه مراجعت كرد ، همين كه قدرى راه رفتند ابو جهل به او گفت : اى برادرزاده اين شتر من از راه بازمانده آيا ممكن است مرا پشت سر خود سوار كنى ، عياش پذيرفت و چون شتر را خواباند كه ابو جهل سوار شود هر دو بر او حمله كرده و او را دستگير ساختند و دست و پايش را بسته او را به مكه بردند ، و مخصوصا در روز او را به شهر مكه وارد كرده و هنگام ورودش فرياد ميزدند : اى مردم مكه با سفيهان و ابلهان خود اين گونه رفتار كنيد كه ما با اين سفيه خود كرديم .
عمر گويد : هشام بن عاصى و عياش بن ابى ربيعة هم چنان در مكه ماندند و ما گمان ميكرديم كه چون بواسطهء فشار و شكنجه از دين اسلام دست كشيدهاند توبهء آنها
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 308
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٣٠٨