( 1 ) نزديك آمده مهارش را ميگرفت و به راه ميافتاد ، و به همين ترتيب مرا تا مدينه آورد .
و چون بقريهء « قباء » رسيديم به من گفت : بسلامتى وارد اين قريه شو كه شوهرت ابا سلمة در همين جا است ، آنگاه خود بسوى مكه بازگشت .
ام سلمة دنبال اين داستان ميگفت : به خدا سوگند هيچ خانوادهاى را در اسلام سراغ ندارم كه باندازهء ما مصيبت ديده باشند ، و هيچ همسفرى را كريمتر از عثمان بن طلحة نديدم !
هجرت عامر و همسرش ليلى و پسران جحش و ديگران :
پس از ابو سلمة به ترتيب : عامر بن ربيعة - كه با بنى عدى بن كعب هم پيمان بود - با همسرش ليلى دختر أبى حثمة . . . بمدينه هجرت كردند ، و پس از ايشان :
عبد اللّه بن جحش . . . - كه هم پيمان بنى امية بود - با خانوادهء خود و برادرش عبد بن جحش كه مردى شاعر و بابو احمد مكنى بود بمدينه آمدند ، و در حالات همين عبد بن جحش مينويسند : كه با اينكه نابينا بود تمام شهر مكه را خود به خود بدون راهنما به تنهائى ميرفت .
همسر ابو احمد فرعة دختر ابو سفيان و مادرش اميمة دختر عبد المطلب بود .
و بهر صورت تمام ساكنين محلهء بنى جحش زن و مرد بمدينه هجرت كردند .
روزى عتبة بن ربيعة و عباس بن عبد المطلب و ابو جهل بمحلهء مزبور كه امروزه خانههاى ابن عثمان در آنجا بنا شده و بمحلهء « ردم » معروف است عبور كردند ، عتبة بن ربيعة بخانههاى بنى جحش كه از سكنه خالى شده بود و به صورت جماداتى خموش در آمده بود نظر كرده آهى از دل كشيد و گفت :
و كل دار و ان طالت سلامتها * يوما ستدركها النكباء و الحوب
( يعنى هر خانه و مسكنى بهر اندازه هم كه آباد باشد بالاخره روزى دچار نكبت و ويرانى خواهد شد ) آنگاه گفت : خانههاى بنى جحش به صورت ويرانههائى خاموش درآمد ! ابو جهل گفت : به حال مردمان گمنام و بىارزشى گريه ميكنى !