( 1 ) اين جريان نزديك بيك سال طول كشيد ، و در اين مدت كار من اين بود كه هر روزه صبح از خانه بيرون ميآمدم و در محلهء ابطح مينشستم و تا غروب در فراق شوهر و فرزندم ميگريستم تا روزى يكى از عموزادگانم از آنجا گذشت و وضع رقت بار مرا مشاهده كرده بنزد بنى مغيرة رفت و بدانها گفت : اين چه رفتار ناهنجارى است ؟ چرا اين زن بيچاره را آزاد نميكنيد ؟ شما كه ميان او و شوهر و فرزندش جدائى افكندهايد ؟ . . . اعتراض آن مرد موجب شد كه مرا آزاد كرده گفتند : اگر بخواهى بنزد شوهرت به روى آزادى .
بنو عبد الاسد نيز پس از اين جريان فرزندم سلمه را به من پس دادند و من سلمة را برداشته سوار شتر شدم و بسوى مدينه حركت كردم .
و چون احدى با من نبود اين مسافرت براى من بسيار دشوار بود ، ولى با خود گفتم : چاره نيست بهر كه در راه برخوردم خود را با او بمدينه ميرسانم بدين ترتيب تا تنعيم ( دو فرسنگى شهر مكه ) آمدم ، در آنجا عثمان بن طلحة را ديدار كردم .
عثمان به من گفت : اى دختر أبا امية بكجا ميروى ؟
گفتم : بمدينه نزد شوهرم ميروم ! پرسيد : آيا كسى با تو هست ؟
گفتم : جز خداى بزرگ و اين فرزندم سلمة كسى همراه من نيست ! عثمان كه چنان ديد گفت : به خدا سوگند نمىشود تو را باينحال رها كرد و مهارشتر مرا گرفته بسوى مدينه به راه افتاد ، و به خدا تا بآنروز با مردى جوانمردتر و كريمتر از او مسافرت نكرده بودم ، زيرا بهر منزلى كه ميرسيديم شتر مرا ميخوابانيد و خود بكنارى ميرفت تا من پياده شوم ، آنگاه ميآمد و مهار شتر را گرفته بدرختى مىبست ، و سپس خود به زير درخت ديگرى استراحت ميكرد تا هنگام رفتن كه ميشد برميخاست و شتر را آماده ميكرد ، آنگاه بنزد من آمده شتر را ميخوابانيد و خود به يك سو ميرفت تا من سوار شوم ، و پس از اينكه سوار ميشدم
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 305
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٣٠٥