( 1 ) و آماده است تا سر مرا در دهان خود فرو ببرد . و اگر كوچكترين تأملى كرده بودم مرا مىبلعيد .
داستان ركانة و جريان كشتى گرفتن او با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله :
در ميان قبيله بنى هاشم مردى بود بنام ركانة كه فرزند عبد يزيد بن هاشم بن عبد مناف بود و در نيروى بدنى و زور در ميان قريش بىنظير بود ، روزى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله او را در يكى از درههاى مكه بديد و به دو فرمود : اى ركانة آيا وقت آن نرسيده كه از خدا بترسى و دعوت مرا بپذيرى ؟ ! ركانة گفت : من اگر بدانم كه گفتار تو حق است بىشك پيروى تو را خواهم كرد ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : اگر من با تو كشتى بگيرم و تو را بر زمين بزنم سخن مرا ميپذيرى ؟ گفت : آرى .
فرمود : برخيز ركانة برخاست و مانند كسى كه هيچگونه ارادهاى از خود نداشته باشد در زير بازوان آن حضرت مقاومتى نكرده محكم به زمين خورد .
دوباره از جا برخاسته گفت : اى محمّد اين بار بيا تا تو را به زمين بزنم ، بار دوم نيز به زمين خورد ، و چون برخاست گفت : اى محمد به خدا چيز عجيبى است كه تو مرا به زمين ميزنى ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود :
اگر اطاعت مرا بكنى از اين عجيبتر خواهى ديد ! ركانة گفت : چيست ؟
فرمود : اين درخت را صدا ميزنم از جاى خود كنده مىشود و بنزدم ميآيد ! گفت : صدا بزن .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آن درخت را بخواند ، درخت از جا كنده شد و بنزد آن حضرت آمد ، دوباره به دو فرمود : بجاى باز گرد ، درخت به همان جاى نخستين بازگشت .
ركانة كه اين جريان را مشاهده كرد بنزد قوم و قبيلهاش آمده گفت : اى فرزندان عبد مناف به خدا بوسيلهء اين مرد ميتوانيد تمام مردم روى زمين را سحر كنيد ، زيرا من مردى ساحرتر از او نديدهام .