تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
( 1 ) مى نگرفته‌ام و با اين وضع امسال نيز به شهر خود باز ميگردم و تا سال ديگر كام دل را از باده‌گسارى ميگيرم سپس سال آينده بنزد او آمده مسلمان ميشوم . و بدين ترتيب از همان راهى كه آمده بود بازگشت و همان سال مرگش فرا رسيد و پيش از آنكه بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آيد از دنيا رفت .

داستان مردى كه چند شتر بابو جهل فروخت :

ابو جهل در دشمنى با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله معروف بود و كسى بيش از او نسبت بدان حضرت عداوت نداشت ، ولى با اين حال خداى تعالى چنان أبهتى از آن حضرت در دل او افكنده بود كه هر كجا آن حضرت را ديدار ميكرد در برابرش خاضع مىگشت . قضا را چنان افتاد كه روزى مردى از قبيلهء أراش - يا إراشة - كه نسب بعمالقهء فرعون مىرساند چند شتر به مكه آورده و آنها را بابو جهل بفروخت و چون براى گرفتن پول شتران به دو مراجعه كرد ابو جهل بمماطلة گذراند و امروز و فردا كرده و تدريجا در صدد انكار حق او برآمد ، مرد أراشى بميان مسجد الحرام آمد و در مقابل انجمنى از قريش ايستاد و گفت : اى گروه قريش من مردى غريب هستم و ابو جهل حق مرا پايمال كرده ، آيا جوانمردى در ميان شما هست كه بتواند داد مظلومى را از ظالمى بستاند و حق مرا از ابو جهل بگيرد ؟ ! حاضران مجلس كه عداوت ابو جهل را با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ميدانستند بسوى آن حضرت كه در گوشهء مسجد نشسته بود اشاره كرده و از روى ريشخند و استهزاء بدان مرد گفتند : آن كس كه تو ميخواهى آن مرد است بنزد او برو تا حق تو را باز ستاند ! شخص أراشى بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمده گفت : اى بندهء خدا من مرد غريبى هستم و اين مرد يعنى ابو جهل حق مرا پايمال كرده و من بنزد اين گروه رفته پرسيدم : آيا كسى هست كه بتواند حق مرا بگيرد آنها شما را نشان داده‌اند ، اينك بنزد تو آمده‌ام تا بگويم : خدايت رحمت كند بهر وسيله مىتوانى حق مرا از ابو جهل بگير !