تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
( 1 ) چون چراغ روشنائى داشت ، گفتم : بار خدايا اين نور را از صورت من بجاى ديگرى منتقل كن چون ميترسم اينان بگويند : بخاطر اينكه دست از دين ما برداشته‌اى بپيسى دچار شده‌اى ، ناگاه ديدم آن نور در سر تازيانه‌ام افتاد ، و هر كه نگاه ميكرد آن نور را مانند چراغى آويزان در سر تازيانهء من مشاهده ميكرد ، بدين ترتيب از كوه فرود آمده و بخانهء خويش درآمدم . نخستين كسى كه بديدن من آمد پدرم بود كه پيرى فرتوت و سالمند بود به دو گفتم : پدر جان از نزد من دور شو كه ديگر ميانهء من و تو جدائى افتاده ! گفت : چرا ؟ گفتم : براى آنكه من مسلمان شده‌ام و پيرو دين حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله گشته‌ام . گفت : من هم همان دين تو را اختيار ميكنم . گفتم : پس برو و غسل كن و جامهء پاكيزه بر تن كن و بنزد من بيا تا احكام دين را بر تو تعليم كنم . او برفته غسل كرد و لباسهاى خود را پاكيزه كرده بنزد من آمد و من احكام اسلام را بر او عرضه داشتم و او مسلمان شد . پس از او همسرم آمد به دو گفتم : از من دور شو كه ميانهء من و تو جدائى افتاده . گفت : چرا ؟ - پدر و مادرم بفدايت - . گفتم : دين اسلام ميانهء من و تو را جدا ساخته و من بدين محمّد درآمده‌ام . گفت : من هم دين تو را اختيار ميكنم . گفتم : پس بنزد چشمه - همانجا كه بت ذو الشرى در آنجا است - برو و خود را شستشو ده و بازگرد . گفت : آيا از ذو الشرى بر من بيمناك نيستى ؟ گفتم : نه ، هيچ ترسى بر تو نيست و من ضامن تو هستم . همسرم بنزد چشمه مزبور رفت و بدن خود را شستشو داده بازگشت و من