( 1 ) اسلام را بر او عرضه داشتم و او نيز مسلمان شد .
از آن پس بدعوت قبيلهء دوس بدين اسلام شروع كردم ولى سخنان من بندرت در گوش آنان فرو ميرفت ، و از اين رو بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمده عرض كردم :
مردم قبيلهء دوس سخنان مرا نمىپذيرند و مظاهر سرگرم كننده دنيا مانع از نفوذ اسلام در دل ايشان است هدايت آنان را از خداى تعالى بخواه ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دربارهء ايشان دعا كرده گفت : بار خدايا قبيلهء دوس را هدايت فرما ؟
سپس به من فرمود : بسوى ايشان باز گرد و آنها را بدين اسلام دعوت كن ولى برفق و مدارا با ايشان رفتار نما .
من باز گشتم و هم چنان ايشان را باسلام دعوت ميكردم تا اينكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بمدينه هجرت فرمود ، و سالها گذشت تا پس از جنگ خندق هنگامى كه آن حضرت بخيبر رفته بود ما نيز بمدينه مهاجرت كرديم .
افرادى كه از قبيلهء دوس تا به آن روز مسلمان شده بودند و با من بمدينه مهاجرت كردند جمعا هفتاد يا هشتاد خانوار بودند كه در خيبر برسول خدا صلى اللّه عليه و آله ملحق شديم و آن حضرت ما را نيز مانند ساير مسلمانان در غنائم خيبر سهيم ساخت .
از آن پس هم چنان در مدينه بوديم تا هنگام فتح مكه كه من برسول خدا صلى اللّه عليه و آله عرض كردم : مرا بفرست تا ذى الكفين بت قبيلهء عمرو بن حممة را بسوزانم .
اين پيشنهاد مورد قبول قرار گرفت و طفيل بن عمرو بنزد بت مزبور آمده آن را آتش زد و اين شعر را ميخواند :
يا ذا الكفين لست من عبادكا * ميلادنا أقدم من ميلادكا
انى حشوت النار في فؤادكا
يعنى اى بت ذا الكفين من از پرستندگان تو نيستم و سابقهء ما پيش از تو است و هم اكنون دهانت را پر از آتش ميكنم .
طفيل پس از اين جريان بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بازگشت و هم چنان تا روز رحلت آن بزرگوار در مدينه بود و پس از رحلت نيز بهمراه مسلمانان با آنان كه از