تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
( 1 ) آنكه مبادا بطور عبورى سخنان او را بشنوم قدرى پنبه در گوشهاى خود نهاده و به مسجد الحرام رفتم ، در ضمن طواف كعبه چشمم بدان حضرت افتاد كه در نزديكى كعبه نماز ميخواند ، از آنجايى كه خداى تعالى هدايت مرا مقدر فرموده بود در نزديكى او رفتم و بسخنان دلپذيرش گوش فرا دادم . راستى كه چه كلام نيكو و چه بيان شيوائى داشت . با خود گفتم : بايد مادر بعزاى من بگريد ، من كه مردى شاعر و خردمند هستم چرا نبايد آزادانه بنزد اين مرد بروم و سخنانش را بشنوم تا اگر حق و صدق است بپذيرم و اگر بنا حق و نادرست بود آن را واگذارم ! پس در آنجا ماندم تا هنگامى كه آن حضرت بخانهء خويش بازگشت من هم بدنبالش رفتم و به دو عرضه داشتم : اى محمّد همانا قوم و قبيلهء تو به من چنين و چنان گفتند ، و به خدا آنقدر در اين باره به من سفارش كردند و از تماس گرفتن و مكالمهء با تو مرا ترساندند كه من از خوف اينكه مبادا سخنانت در من تأثير كند پنبه در گوش خود نهادم ، ولى از آنجايى كه خداوند مقدر فرموده بود سخنان دلپذيرت به گوش من خورد ، اكنون آنچه از جانب خداى تعالى آورده‌اى بر من عرضه كن ، آن حضرت اسلام را بر من عرضه كرد و آياتى از قرآن برايم تلاوت فرمود كه به خدا سوگند تا بآنروز سخنى بهتر از آن نشنيده بودم و قانونى عادلانه‌تر از آنچه او فرمود بگوشم نخورده بود . بدون درنگ بدان حضرت ايمان آورده و مسلمان شدم سپس عرضه داشتم : اى رسول خدا من در ميان قوم و قبيلهء خود مقام و شخصيتى دارم و آنان پيرو و مطيع من هستند اكنون مىخواهم بنزد آنها باز گردم و ايشان را باسلام دعوت كنم از خدا بخواه تا نشانه و علامتى براى من قرار دهد تا آن نشانه در تبليغ دين و دعوت باسلام كمك‌كار من باشد ، آن حضرت دعا كرده فرمود بار خدايا براى طفيل نشانه و آيتى قرار ده ! من بسوى قبيلهء خود حركت كردم و چون به بالاى گردنه آن كوهى كه مشرف بر آنان بود رسيدم ناگاه ديدم نورى در پيشانى و ميان ديدگان من قرار گرفت كه