( 1 ) ايمان بياورم ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله حمد خداى را بجا آورد آنگاه فرمود : اى عمر خدا ترا هدايت كرد ، سپس دست بر سينهء من نهاده دربارهء ثبات و استقامت من دعا كرد و بخانهء خويش رفت ، من نيز بدنبال كار خود رفتم .
عبد اللّه پسر عمر گويد : چون پدرم مسلمان شد از مردم سؤال كرد : چه كسى در قريش بهتر از ديگران داستان سرائى مىكند ؟ به دو گفتند : جميل بن معمر جمحى ! پس عمر بنزد او آمد ، عبد اللّه گويد : من نيز بدنبالش آمدم تا ببينم چه ميخواهد بكند ، ديدم بنزد جميل آمده گفت : اى جميل هيچ ميدانى كه من مسلمان شدهام و بدين محمّد در آمدهام ؟ هنوز پدرم برنگشته بود كه جميل برخاست و با عجله روان شد ، پدرم نيز بدنبالش برفت ، و من نيز بدنبال پدرم رفتم .
جميل آمده بر در مسجد الحرام ايستاد ، و با صداى بلند بقريش كه در مجالس خود در كنار كعبه نشسته بودند فرياد زد : اى گروه قريش آگاه باشيد كه عمر از دين بيرون رفت ! پدرم نيز پشت سرش فرياد ميزد : دروغ ميگويد ، من مسلمان شدهام و گواهى دهم كه معبودى جز خداى يگانه نيست و محمّد بنده و رسول او است ! قريش كه اين سخنان را شنيدند بسر پدرم عمر ريخته تا هنگامى كه خورشيد بالاى سرشان آمد زد و خورد ميكردند ، تا اينكه پدرم خسته شد و روى زمين نشست و گفت : هر چه ميخواهيد بكنيد . . .
در اين هنگام پير مردى از قريش كه جامهاى يمنى و پيراهنى حاشيهدار بر تن داشت سر رسيده گفت : چه خبر است ؟ گفتند : عمر از دين بيرون رفته ؟ گفت :
دست بكشيد ، مردى براى خود راهى را انتخاب كرده چه از جان او ميخواهيد ؟
آيا شما خيال ميكنيد فرزندان عدى بن كعب ( قبيلهء عمر ) آسوده مىنشينند كه شما نسبت به او هر چه ميخواهيد انجام دهيد ! او را به حال خود واگذاريد .
عبد اللّه بن عمر گويد : به خدا اين سخنان پير مرد چنان تأثير كرد كه گويا اين مردم چون جامهء بودند كه از تن بيرون كنند از دور او برفتند ، و پس از اينكه پدرم بمدينه مهاجرت كرد از او پرسيدم : آن پير مرد كه بود كه در آن روز مردم را
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 219
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢١٩