( 1 ) رسانده باشد ، اينك خدا را نگران باش اى عمر ( شايد دين اسلام را بپذيرى ) ! عمر گفت ، اى خباب مرا بمحمد راهنمائى كن تا بنزدش بروم و دين اسلام را اختيار كنم ، خباب گفت : او با چند تن از اصحاب خود در خانهء نزديكى صفا اجتماع كردهاند عمر شمشير خود را به گردن انداخته بدر خانهء كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و اصحاب در آن بودند آمد ، و در را بزد ، يكى از اصحاب برخاسته پشت در آمد و از روزنهء در نگاه كرد عمر را با شمشير بديد ، وحشتزده بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بازگشت و بعرض رسانيد كه عمر بن خطاب است كه شمشير به گردن آويخته است ! حمزة بن عبد المطلب گفت : در را باز كنيد تا وارد شود ، اگر منظورش از آمدن بدينجا خير است كه ما مقصودش را بنيكى انجام خواهيم داد ، و اگر منظور شرّى دارد با همان شمشير خودش او را بقتل ميرسانيم ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود اجازه دهيد وارد شود .
عمر بدرون خانه آمد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بسوى او برخاسته در كرياس خانه به او رسيد ، از پيش رو جامهء او را در دست گرفت و محكم او را حركت داده فرمود :
اى پسر خطاب براى چه بدينجا آمدهاى ؟ گويا تا خداوند بر تو بلا و مصيبتى نفرستد و خود را ببليهاى دچار نسازى ( از مخالفت با ما ) دست بردار نيستى ؟ عمر گفت :
اى رسول خدا آمدهام تا به خدا و رسول او ايمان آورم ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله صدا را به تكبير بلند كرد ( و با صداى بلند « اللّه اكبر » گفت ) بدانسان كه حاضرين در خانه دانستند كه عمر مسلمان شده .
در حديث ديگر از خود عمر نقل شده است كه گفت : من در زمان جاهليت از اسلام دور بودم و بميخوارگى عادت داشته و شراب را دوست ميداشتم و ما در محلهء « حزورة » در مكه مجلسى داشتيم كه سران قريش در آنجا انجمن ميكردند ، شبى به قصد رفتن بدان مجلس از منزل بيرون آمدم و چون بدانجا رسيدم هيچيك از رفقاى خود را در آنجا نديدم ، با خود گفتم : حال كه رفقا نيستند بنزد فلان مىفروش ميروم شايد جامى از مى نزد او يافت شود و بنوشم ، بدكان او نيز آمدم و او را در
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 217
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢١٧