( 1 ) عمر كه اين سخن را شنيد راه خود را به طرف خانهء خواهرش فاطمه كج كرد و هنگامى بدر خانه او رسيد كه خباب بن ارت براى فاطمة و سعيد سورهء طه را كه در صفحهء ( از كاغذ يا پوست ) نوشته بود قرائت ميكرد و بدانها ياد ميداد .
همين كه فهميدند عمر بدر خانه آمده خباب بن ارت ( از ترسى كه از عمر داشت ) به پستو رفته و در آنجا مخفى شد ، فاطمه نيز آن صفحه را برداشته زير پاى خود مخفى كرد ، عمر كه صداى خباب را شنيده بود وارد خانه شد و گفت : اين چه صدائى بود كه به گوش من خورد ؟ گفتند : چيزى نبود ، گفت : چرا به خدا صدائى را شنيدم ، و به من خبر دادهاند كه شما از دين محمد پيروى ميكنيد ؟ - اين سخن را گفت - و به طرف سعيد بن زيد حمله كرد .
فاطمه از جا برخاست كه از شوهرش دفاع كند عمر چنان سيلى محكمى به صورت خواهرش زد كه سرش ( به ديوار خورده ) بشكست ، سعيد و فاطمه كه اين وضع را مشاهده كردند گفتند : آرى اى عمر ما مسلمان شدهايم اكنون هر چه ميخواهى بكن .
عمر كه جريان خون را به صورت خواهرش مشاهده كرد و از كردهء خود پشيمان شده بود گفت : اكنون آن صفحه كه همراه دارى به من بده تا ببينم محمّد چه آورده ؟ فاطمه گفت : ما از تو نسبت بدان بيمناكيم ، عمر سوگند ياد كرد كه پس از خواندن آن را به دو باز گرداند فاطمه كه اين سخن را شنيد دل بطمع اسلام او انداخت و گفت : آخر تو مشرك و نجس هستى ، و اين قرآنى است كه تنها اشخاص طاهر و پاكيزه مىتوانند بدان دست زنند ؟ عمر برخاسته غسل كرد آنگاه فاطمه آن صفحه قرآن را بدست او داد .
عمر شروع كردن به خواندن سورهء مباركه « طه » مقدارى كه خواند سر برداشت و گفت : چه كلام زيبائى ! خباب بن ارت كه سخن عمر را شنيد از پستوى اطاق خارج شده گفت : اى عمر به خدا من انتظار دارم خداوند دعاى پيغمبر را كه اسلام تو را از خدا ميخواست باجابت
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 216
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢١٦