تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
( 1 ) از پيش من رفت و به نظر من مسافرت ما او را غمناك كرده بود . بهر حال عامر بازگشت و من جريان رفت و اندوهى را كه از سيماى عمر مشاهده كرده بودم بعامر گفتم ، عامر گفت : آيا اميد آن دارى كه با اين وضع مسلمان شود ؟ گفتم : آرى ، عامر كه آن سنگدليها و بيرحمىهاى او را نسبت به مسلمانان مشاهده كرده بود و به كلى از مسلمان شدن او مأيوس بود گفت : او هرگز مسلمان نخواهد شد مگر آنكه الاغ خطاب ( پدرش ) مسلمان شود . ابن اسحاق گويد : فاطمه دختر خطاب ( خواهر عمر ) همسر سعيد بن زيد بود ، و اين هر دو در خفاء مسلمان شده بودند و اسلام خود را از عمر پنهان ميداشتند ، نعيم بن عبد اللّه نيز كه از قوم و عشيرهء عمر بود مسلمان شده بود ولى از ترس قوم خود اسلامش را پنهان ميداشت خباب بن أرت ( يكى از مسلمانان ) گاهگاهى به خانه فاطمه ( خواهر عمر ) ميآمد و به دو قرآن تعليم ميكرد . روزى بعمر بن خطاب خبر دادند كه محمّد با گروهى از اصحاب و يارانش در خانه در نزديكى صفا اجتماع كرده‌اند ، و آنها كسانى بودند كه مانند عمويش حمزة و ابو بكر و على بن ابى طالب در مكه مانده بودند و بحبشه مهاجرت نكرده بودند و رويهمرفته آنان كه در مكه مانده بودند قريب بچهل نفر بودند عمر بن خطاب شمشير خود را برداشته و به قصد كشتن رسول خدا صلى اللّه عليه و آله حركت كرد نعيم بن عبد اللّه در راه به او برخورده گفت : اى عمر بكجا ميروى ؟ گفت : پيش محمّد ميروم ، اين مردى كه كار قريش را پراكنده كرده ، و دانشمندانشان را بىخرد خواند ، بر آئينشان عيبجوئى كند و خدايانشان را دشنام دهد ، ميروم تا او را بقتل رسانم نعيم گفت : اى عمر به خدا سوگند به خود مغرور شده‌اى ، آيا پس از كشتن محمّد فرزندان عبد مناف تو را رها ميكنند كه آسوده روى زمين راه به روى ! اگر راست ميگوئى خاندان خودت را نگهدارى كن ! عمر گفت : خاندان من كيستند ؟ نعيم گفت : شوهر خواهر و پسر عمويت سعيد بن زيد و همچنين خواهرت فاطمه كه به خدا سوگند هر دوى آنها مسلمان شده‌اند و از دين محمد پيروى ميكنند !