( 1 ) در زير لباس خويش در طرف راست سينه پنهان كرد و بنزد مردم حبشه كه در برابرش صف كشيده بودند آمده بدانها گفت : اى مردم حبشه آيا من از ديگران نسبت بشما سزاوارتر نيستم ؟ گفتند : چرا ، گفت : رفتار من نسبت بشما تا بامروز چگونه بوده است ؟ گفتند : بسيار خوب بوده ، گفت : پس شما را چيست ( كه بر عليه من قيام كردهايد ) ؟ گفتند : چون تو دست از دين و آئين ما كشيدهاى و چنين پندارى كه عيسى بندهء خدا است ! نجاشى گفت : مگر شما دربارهء عيسى چه عقيدهاى داريد ؟ گفتند : ما معتقديم كه عيسى پسر خدا است ، نجاشى دست خود را روى سينهاش - همانجائى كه نوشته را پنهان كرده بود - گذارد و گفت : من هم گواهى دهم كه عيسى بن مريم بيش از اين نيست - و مقصودش چيزى بود كه در نامه نوشته بود - .
مردم از سخن او خوشحال شده از مخالفت با او دست كشيده به شهر باز گشتند ( و مهاجرين نيز بمنازل خود مراجعت كردند ) اين جريان بسمع مبارك رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسيد و چون نجاشى از دنيا رفت حضرت بر او نماز خوانده و برايش استغفار كرد .
و از عايشه حديث شده كه گفت : پس از مرگ نجاشى هم چنان بالاى قبر او نورى مشاهده ميشد .
اسلام عمر بن خطاب :
ام عبد اللّه دختر ابى حثمه گويد : ما آماده رفتن بحبشه بوديم و عامر ( شوهرم ) براى برخى كارهاى خارج از منزل بيرون رفته بود ناگاه عمر را كه هنوز مشرك بود ديدم كه بنزد من ميآيد - و ما در آن مدت كه مسلمان شده بوديم از او آزار و صدمهء بسيارى ديده بوديم - مرا كه آمادهء مسافرت ديد ايستاد و گفت : اى ام عبد اللّه ميخواهيد از مكه كوچ كنيد ؟ گفتم : آرى به خدا ، شما كه از ما قهر كرده و ما را آزار دهيد ما هم در زمين پهناور خدا سفر ميكنيم تا خداوند براى ما فرج و گشايشى فراهم سازد ، عمر گفت : خدا بهمراهتان ! از اين سخن احساس كردم كه در او رقّتى پيدا شده و دلش نرم شده ، سپس