تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
( 1 ) مردم بدنبال نجاشى به راه افتاده و به مردى كه او را خريده بود رسيده نجاشى را از او باز گرفتند و به شهر آورده تاج پادشاهى را بر سرش نهاده و او را بتخت سلطنت نشاندند . تاجرى كه او را خريده بود بدنبال آنان به شهر آمده گفت : يا ششصد درهم پول مرا بدهيد يا بنزد پادشاه ميروم و شكايت به دو ميبرم گفتند ؟ ما به تو چيزى نخواهيم داد تاجر گفت : پس من ناچارم بنزد او بروم و با او در اين باره سخن بگويم ! گفتند خود دانى ، مرد تاجر بنزد نجاشى آمده در جلوى تخت او روى زمين نشست و گفت : پادشاها ! من غلامى را از مردم در بازار بششصد درهم خريدارى كرده‌ام ، آنان پول را از من گرفته و غلام را به من تحويل دادند ، همين كه من غلام را بهمراه خود بردم آنان بدنبال من آمده غلام را از من گرفتند و پول مرا هم ندادند ! نجاشى رو بمردم كرده گفت : يا پولش را بدهيد و يا غلامش را تحويل او دهيد تا بهر جا ميخواهد ببرد ! مردم پذيرفتند كه پولش را بدهند ، و بدين ترتيب پول تاجر را دادند . و اين نخستين حكم بعدالتى بود كه از نجاشى ظاهر گرديد . و مقصود نجاشى از سخنى كه بفرستادگان قريش گفت : « خداوند براى بازگرداندن سلطنت من رشوه نگرفت كه من رشوه بگيرم . . . » همين جريان بود . دنباله داستان مهاجرين از زبان ام سلمة : ام سلمة گويد : پس از اينكه فرستادگان قريش بمكة بازگشتند ما در كمال آسايش و امنيت زندگى ميكرديم تا اينكه اتفاق تازه‌اى خاطر ما را مشوش ساخت و چنان اندوهى ما را فرا گرفت كه نظيرش را تا آن روز دچار نشده بوديم . جريان از اين قرار بود كه دشمن سرسختى بمقابلهء با نجاشى برخاست و در صدد گرفتن سلطنت از او برآمد و ما ترس آن داشتيم كه نجاشى يعنى آن پادشاهى كه كاملا از وضع ما مطلع و پشتيبان ما بود از او شكست بخورد و كسى روى كار آيد كه بر عكس نجاشى از وضع ما به هيچ نحو مطلع نيست و در اين صورت آيا ما بچه سرنوشتى در مملكت غربت گرفتار خواهيم شد !
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 212 | ابن هشام الحميري / سيد هاشم رسولي محلاتى