( 1 ) ببرادرش واگذار كنيم سالها اين دولت و سلطنت باقى بماند زيرا او داراى دوازده پسر است و هر كدام پس از ديگرى بسلطنت رسند ولى اگر او هم چنان پادشاه باشد پس از او يك پسر بيش نيست و سلطنت دوامى ندارد ، روى همين منظور او را كشته و سلطنت را ببرادرش - كه عموى نجاشى بود - منتقل كردند .
سالها بر اين منوال گذشت ، نجاشى كم كم بزرگ شد و روى هوش و استعدادى كه داشت در دربار عموى خود منزلتى پيدا كرد و بسيارى از كارهاى سلطنتى را بدست گرفت ، مردم كه چنان ديدند دانستند كه دير يا زود نجاشى بسلطنت خواهد رسيد و كار را از دست عموى خود خواهد گرفت و در اين صورت است كه از كشندگان پدر انتقام ميگيرد و يك تن از ايشان را زنده نخواهد گذارد .
از اين رو بنزد عمويش آمده گفتند : يا اين جوان را بقتل رسان و يا او را از اين شهر بيرون كن ، چون ما از او بر خود بيمناكيم ! عموى نجاشى گفت : شما چگونه مردمى هستيد ! ديروز پدر او را كشتم و امروز به من پيشنهاد ميكنيد پسر را بكشم ! من چنين كارى نخواهم كرد ولى با پيشنهاد دوم شما موافقم و او را از اين شهر بيرون ميكنم .
مردم حبشه نجاشى را ببازار آورده بمرد تاجرى بششصد درهم فروختند او نيز نجاشى را بسوى دريا آورده و همراه خود ببرد ، چون آن روز شام شد ابرى به آسمان آمد ، عموى نجاشى از قصر خويش خارج شده به زير آن ابر آمد تا از باران آن ابر چند قطره بر تن او بريزد كه ناگاه صاعقهء از ابر جدا شده بر او فرود آمد و او را بكشت ، مردم بسراغ پسران او رفتند كه يكى را بسلطنت انتخاب كنند ديدند هيچكدام قابليت اين كار را نداشته و از عقل چندان بهرهاى ندارند بدين سبب كار مردم پريشان شده و نابسامانى و هرج و مرج و اختلاف درگرفت بناچار بفكر چاره افتادند و همگى گفتند : جز نجاشى كسى نمىتواند سر و صورتى به وضع آشفته ما بدهد زودتر بدنبال او برويد و بهر ترتيبى هست از همان كس كه او را به دو فروختهايد پس گرفته و بياوريد .
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 211
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢١١