( 1 ) چيزى نگذشت كه حمزة بن عبد المطلب رضى اللّه عنه در حالى كه كمان خود را بر دوش داشت و از شكار برميگشت سر رسيد ، و رسم او چنان بود كه هر گاه از شكار برميگشت پيش از آنكه به خانه خود برود بدور خانه كعبه طوافى ميكرد ، و اگر بدسته از قريش كه دور هم جمع شده بودند برمىخورد نزد آنها ميايستاد و با آنها سخن ميگفت . پس بدان كنيزك برخورد ، كنيزك گفت : اى حمزه نبودى كه ببينى برادرزادهات محمّد از دست ابو جهل چه كشيد و چه دشنامها شنيد ! و چه صدماتى بر او وارد كرد ولى محمّد در مقابل هيچ نگفته به خانه رفت .
از آنجايى كه خداوند اراده فرموده بود حمزه را بدين اسلام گرامى دارد اين سخن بر او گران آمده خشمناك شد و بجستجوى ابو جهل بيامد تا او را پيدا كند و سزاى جسارتش را كه برسول خدا كرده بود بدهد به همين منظور به مسجد الحرام آمده او را در ميان گروهى ديد كه نشسته است ، حمزة نزديك آمد و با كمانى كه در دست داشت چنان بر سر ابو جهل كوفت كه سرش به سختى شكست آنگاه گفت آيا محمّد را دشنام ميگوئى در صورتى كه من بدين او هستم ؟ اكنون اگر جرئت دارى آن دشنام را به من بده ؟
جمعى از بنى مخزوم ( قبيله ابو جهل ) به طرف حمزه حملهور شده خواستند تا بطرفدارى ابو جهل با حمزة جنگ كنند ، ابو جهل گفت : حمزة را واگذاريد زيرا من برادرزادهاش را بزشتى دشنام گفتم .
پس از اين جريان حمزة در دين اسلام و پيروى از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ثابت قدم شد ، و پس از اسلام حمزة آزار قريش نسبت بدان حضرت تخفيف يافت و دانستند كه حمزه از آن جناب دفاع خواهد كرد .
آمدن عتبة بن ربيعة بنزد رسول خدا ( ص ) و پيشنهادهائى كه بدان حضرت كرد :
عتبة بن ربيعه كه از بزرگان قريش بود روزى در انجمنى از قريش در مسجد الحرام نشسته بود و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نيز در گوشهء ديگر نشسته بود قريش هم چنان از