تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
( 1 ) ببدگوئى آن حضرت باز كرده بر او طعن زدند ! من آثار ناراحتى در چهره پيغمبر صلى اللّه عليه و آله مشاهده كردم ولى ديدم آن حضرت توجهى نفرموده از نزدشان برفت ، بار دوم كه بر آنها عبور فرمود دوباره هم چنان زبان بطعن و دشنام گشودند و من اين بار نيز آثار ناراحتى در چهره حضرت مشاهده كردم ، و چون بار سوم شد و اينان بدگوئى و دشنام را از سر گرفتند آن جناب در برابر آنها ايستاد و فرمود : اى گروه قريش ! آگاه باشيد سوگند بدان خدائى كه جانم بدست او است من مأموريت جنگ ( و يا هلاكت ) شما را دارم ! اين سخن را كه فرمود آنان بطورى ساكت شدند كه گويا روى سرشان پرنده نشسته است ، و چنان در برابرش آرام شدند كه كسانى كه قبل از اين سخن از همه نسبت به آن حضرت خشمناكتر بودند و بيش از ديگران مردم را بر عليه او تحريك ميكردند با بهترين گفتارى پاسخ آن حضرت را داده و احترامات معموله را نسبت به دو بجاى آوردند ، بدان حدّ كه ميگفتند : اى ابا القاسم از ما بگذر ( و كردار بد ما را ناديده بگير ) به خدا تو مردى نيستى كه بى بهره از دانش باشى ( و مانند ما نادان نيستى ) . رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از آنان گذشت و چون فرداى آن روز شد دوباره در همان مكان گرد آمده و من نيز با ايشان بودم ، يكى از آن ميان گفت : شما ديروز سخنانى دربارهء محمّد گفتيد و آنچه او نيز دربارهء شما گفته بود شنيديد ولى همين كه در برابر شما آن سخنان ناراحت كننده را اظهار كرد او را رها كرده پاسخش را نداديد ؟ در اين سخنان بودند كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از دور پيدا شد ، اينان كه او را ديدند يكباره بطور دسته جمعى بسويش حمله‌ور شده اطرافش را حلقه‌وار گرفتند و شروع كردند بپرخاش كردن و اظهار داشتند : توئى كه دربارهء دين و آئين و خدايان ما چنين و چنان ميگوئى ؟
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 173 | ابن هشام الحميري / سيد هاشم رسولي محلاتى