تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
( 1 ) رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شروع به خواندن سورهء « فصلت » كرد عتبة هم پنجه‌هاى خود را بر زمين نهاده و بدانها تكيه كرده و گوش ميداد ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اين سورهء مباركه را هم چنان قرائت فرمود تا بآيهء سجده رسيده سجده كرد ، آنگاه برخاسته فرمود : پاسخ مرا شنيدى اكنون خود دانى ! عتبة از جا برخاست و بسوى رفقاى خويش به راه افتاد ، قريش از دور ديدند عتبه ميآيد نگاهى به دو كرده گفتند : عتبه عوض شده ، و آن عتبه كه رفت نيست چون نزديك شد و در انجمن ايشان نشست به دو گفتند : چه شد ؟ گفت : من سخنى شنيدم كه به خدا سوگند تاكنون نشنيده بودم ، به خدا نه شعر است ، نه سحر است نه كهانت و جادوگرى است . اى رفقاى قرشى من بشما سخنى گويم از من بشنويد : اين مرد را به حال خود واگذاريد زيرا اين سخنى كه من از او شنيدم سخن بزرگى بود و آيندهء مهمى دارد اكنون او را به حال خود واگذاريد تا اگر اعراب او را از بين بردند كه مقصود شما بدست ديگران انجام شده ، و اگر عرب را مطيع خود ساخت براى شما افتخارى است ، زيرا سلطنت و رياست او سلطنت شما است ، و عزت او عزت شما است ، و آن هنگام شما بوسيلهء او بمنصب بزرگى نائل خواهيد شد ؟ حاضران به او گفتند : به خدا محمّد تو را با زبان خود سحر كرده ! عتبة گفت : رأى من اين است اكنون خود دانيد !

احتجاج رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با رؤساى قريش

پرتو آئين مقدس اسلام روز بروز در خانه‌هاى مكه و ميان قبائل قريش شعاع بيشترى را روشن مىكرد و نور آن به جاهاى تازه‌اى ميافتاد ، هر روزى كه مردم مكه از خواب برميخاستند با مرد مسلمان و يا زن مسلمان جديدى روبرو ميشدند ، مشركين مكه در برابر اين موفقيتهائى كه نصيب پيغمبر اسلام ميشد مانند كلافهء سردرگمى شده دست و پاى خود را گم كرده بودند ، مىخواستند بهر وسيلهء شده مردم را از
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 177 | ابن هشام الحميري / سيد هاشم رسولي محلاتى