( 1 ) بدين ترتيب يك قسمت از قرارداد كه موضوع غرس نخلهها بود تمام شد ولى پرداخت آن مال هنگفت باقى ماند تا اينكه روزى قطعهاى طلاى ناب كه باندازهء تخم مرغى بود از يكى از معادن براى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آوردند ، حضرت فرمود : اين مرد پارسى كه براى آزادى خود قرارداد بسته بود چه شد ؟ به من اطلاع دادند و بنزد آن حضرت رفتم ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آن قطعه طلا را به من داده فرمود : اين را بگير و بقيهء تعهدى كه با يهودى كردهاى بوسيلهء آن انجام ده من عرض كردم : اى رسول خدا اين قطعه طلا كجا ميتواند پاسخ بدهى مرا بدهد ؟ فرمود :
بگير كه خداوند بوسيلهء آن بدهى تو را خواهد پرداخت .
سلمان گويد : بخدائى كه جان من بدست او است من آن را گرفته و وزن كردم چهل وقيه تمام درآمد ، و با پرداخت آن خود را از بردگى نجات دادم .
( اين بود سرگذشت آزادى سلمان ) و از آن پس در جنگ خندق و ساير جنگها بهمراه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بود [ ( 1 ) ] .
داستان ورقة بن نوفل و رفقاى او :
قريش هر ساله عيدى داشتند كه در آن روز در كنار يكى از بتها گرد هم جمع ميشدند و قربانيها مىكردند و تا بشام روز خود را بشادمانى و خضوع در برابر آن بت مىگذراندند .
در يكى از سالها كه طبق معمول همه ساله در كنار بت مزبور اجتماع كردند چهار تن از ميان ايشان بكنارى رفته و دربارهء رفتار و حركات آن روز و خضوعى كه در برابر بت ميكردند بگفتگو پرداختند ، اين چهار تن عبارت بودند از :
1 - ورقة بن نوفل . . . كه نسبش بكعب بن لوى ميرسيد .
2 - عبيد اللّه بن جحش . . . كه از خزيمة بود و مادرش اميمة دختر عبد المطلب است .
هامش
[ ( 1 ) ] ابن هشام پس از نقل حديث برخى اختلافاتى هم كه در آن بوده نقل كند . سيرة ج 1 : 221