تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
( 1 ) من بود كه چون ديدم شما بدان سزاوارتريد آن را بنزد شما آوردم اين را گفتم و آنچه همراه داشتم پيش آن حضرت نهادم ، ديدم آن جناب باصحاب خود رو كرده فرمود : بخوريد ولى خودش دست بدان دراز نكرد . من پيش خود گفتم : اين يك نشانه ! پس برفتم و چند روزى گذشت تا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله وارد مدينه شد و من نيز دوباره چيزى تهيه كرده بنزد آن حضرت آمدم و به او گفتم : من چون ديدم كه شما از صدقه چيزى نمىخورى اينك هديه‌اى بنزدت آورده‌ام تا از آن ميل فرمائى ديدم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله خودش خورده و باصحاب نيز دستور داد بخورند . من پيش خود گفتم : اين دو نشانه ! سپس روزى بنزد آن حضرت كه در قبرستان بقيع بتشييع جنازهء يكى از اصحاب خود رفته بود آمدم ، من دو جامهء خشن زمخت بر تن داشتم و آن حضرت در ميان اصحاب نشسته بود ، پس من پيش رفته سلام كردم و به پشت سرش پيچيدم تا شايد مهر نبوت را در ميان دو شانهء آن حضرت ببينم ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه متوجه رفتار من شده بود مقصود مرا دانست ، و رداى خويش را پس كرد و چشم من به مهر نبوت افتاد . من خود را به روى شانه‌هاى حضرت انداخته آن را مىبوسيدم و اشك ميريختم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به من فرمود : بازگرد ، من پيش روى او آمده در برابرش نشستم و سرگذشت خويش را تا به آخر براى او شرح دادم ، رسول خدا بشگفت فرو رفت و از اينكه اصحابش اين جريان را مىشنيدند خوشحال گشت . سلمان از آن پس به صورت بردگى در خانه آن مرد يهودى ميزيست ، و همين گرفتارى مانع از اين شد كه بتواند در جنگ بدر و احد شركت جويد .

كمكى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در آزادى سلمان فرمود :

سلمان گويد : روزى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به من فرمود اى سلمان براى آزادى خود با اربابت قرار دادى ببند و چيزى بنويسيد ، پس من با اربابم براى آزادى