( 1 ) پس نزد او ماندم و در اين خلال رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در مكه مبعوث شده بود و من كه به صورت بردگى زندگى ميكردم هيچگونه اطلاعى از بعثت آن حضرت نداشتم ، تا اينكه آن حضرت بمدينه هجرت فرمود ، روزى هم چنان كه در نخلستان اربابم بالاى درخت خرما اصلاح آن درخت را مىكردم و اربابم نيز پاى درخت نشسته بود ناگاه ديدم پسر عموى او با عجله وارد باغ شده و نزد او آمده گفت :
خدا طائفهء بني قيله [ ( 1 ) ] را بكشد ! اينها در قباء [ ( 2 ) ] دور مردى را كه امروز از مكه آمده گرفتهاند و مىگويند : اين مرد پيغمبر است ! سلمان گويد : همين كه من اين سخن را شنيدم لرزه بر اندامم افتاد بطورى كه نزديك بود از بالاى درخت به روى اربابم بيفتم ، پس از درخت پائين آمده به آن مرد گفتم : چه گفتى ؟ از اين سؤال من اربابم خشمگين شده سيلى محكمى بگوشم زده گفت : اين كارها به تو چه ! به كار خودت مشغول باش ! گفتم : چيزى نبود خواستم بدانم سخنش چه بود .
نخستين ديدار :
سلمان گويد : من مقدارى آذوقه براى خود جمع كرده بودم چون شام آن روز شد آن را برداشته بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله صلى اللّه عليه و آله كه در قباء بود آمدم و خدمتش شرفياب شده و به دو عرضه داشتم : من شنيدهام شما مرد صالحى هستى و همراهانت نيز مردمانى غريب و نيازمند بكمك و همراهى هستند ، و اينك مقدارى صدقه نزد
هامش
[ ( 1 ) ] قيله : نام زنى است كه نسب اوس و خزرج بدان زن ميرسد ، و ابن هشام در ضمن بيان نسب اين زن دو شعر نيز از نعمان بن بشير كه در مدح اوس و خزرج گفته نقل مىكند . سيرة ج 1 ، 218 - 219 .
[ ( 2 ) ] قباء نام جائى است در دو ميلى قسمت جنوبى مدينه سر راه مكه كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هنگام هجرت بمدينه نخست بدانجا وارد شده و چند روز در آنجا توقف كرد تا على عليه السلام با زنان بدان حضرت ملحق شدند آنگاه بمدينه آمد . و در آنجا مسجدى نيز بنا كردند كه اكنون موجود است .