( 1 ) چون او از دنيا رفت من بعمورية رفتم و سرگذشت خود را براى او گفتم اجازه داد نزدش بمانم ، و راستى او مرد نيكى بود و بروش كشيشان پيشين روزگار مىگذرانيد ، و من در آنجا در نتيجه كسب و كارى كه داشتم چند رأس گاو و گوسفند نيز پيدا كرده بودم ، پس مرك او نيز فرا رسيد به دو گفتم : با اين سرگذشتى كه از من ميدانى اكنون تو به من چه دستور دهى و بكه سفارشم كنى ؟ گفت : اى فرزند به خدا من أحدى را سراغ ندارم كه تو را بسوى او روانه كنم ولى همين اندازه به تو بگويم : زمان بعثت آن پيغمبرى كه بدين ابراهيم عليه السلام مبعوث شود نزديك شده آن پيغمبرى كه در ميان عرب ظهور كند ، و بسرزمينى مهاجرت كند كه اطرافش را زمينهائى كه پر از سنگهاى سياه است فرا گرفته ، و آن سرزمين نخلهاى خرماى بسيارى دارد .
آن پيغمبر داراى علائم و نشانههائى است : هديه را مىپذيرد ، از صدقه نمىخورد ، ميان دو كتفش مهر نبوت است . اگر بتوانى بدان سرزمين به روى زود برو .
آمدن سلمان بمدينهء طيبه :
سلمان گويد : كشيش عموريه نيز از دنيا رفت ، و پس از او مدتى در عموريه ماندم تا بكاروانى از تجار عرب از قبيلهء كلب برخوردم بدانها گفتم : مرا بسرزمين عرب ببريد و من در عوض اين گاو و گوسفندها را بشما مىدهم ؟ آنها پذيرفتند و مرا با خود بردند ، ولى چون بسرزمين وادى القرى رسيديم به من ستم كرده و مرا بعنوان برده و غلامى به مردى يهودى فروختند . در آنجا چشم من بدرختهاى خرمائى افتاد گمان كردم اين همان سرزمينى است كه رفيقم به من نشانى آن را داده ولى يقين نداشتم ، تا اينكه پسر عموى آن مرد يهودى كه از يهود بنى قريظة بود بدانجا آمد و مرا از او خريده بمدينه آورد ، و به خدا سوگند تا چشمم به آن شهر خورد نشانيها را دريافتم و دانستم كه اينجا همان سرزمينى است كه رفيق نصرانى من خبر داده بود .