( 1 )
سلمان در خدمت كشيش بزرگ كليسا و سرانجام كار او :
گويد : پس بنزد او رفته به دو گفتم : من بدين تو مايل شده ، و رغبتى پيدا كردهام و ميل دارم در اين كليسا پيش تو بمانم و خدمت تو را انجام دهم ، و از تو درس دين بياموزم و با تو نماز گذارم ؟ كشيش پذيرفت و من بكليسا در آمده نزد او ماندم ، ولى پس از چندى متوجه شدم كه او مرد ريا كار و پستى است ، مردم را به دادن صدقه و خيرات وادار ميكرد ولى چون پولهاى صدقه را بنزد او ميآوردند آنها را براى خود برمىداشت و دينارى به فقراء نميداد و چندان جمع آورى كرد كه مجموع پول و طلاى او بهفت خم سر بسته رسيد .
سلمان گويد : من از اين رفتار او بسيار بدم آمدم ، تا اينكه مرگش فرا رسيد و پس از مرگ او نصارى جمع شدند تا او را دفن كنند ، من بدانها گفتم : اين مرد بدى بود بشما دستور ميداد صدقه بدهيد و چون پولهاى صدقه را نزد او ميآورديد همه را براى خود نگه ميداشت و دينارى از آنها بمستمندان و فقرا نميداد ! گفتند :
از كجا اين مطلب را دانستى ؟ گفتم : من از پولهائى كه او روى هم انباشته است خبر دارم و حاضرم جاى آن را بشما هم نشان دهم ، گفتند : كجاست ؟ من جاى آنها را به آنان نشان دادم ، و آنها آن هفت خم سربسته پر از پول و طلا را از آنجا بيرون آورده و گفتند : با اين وضع ما هرگز بدن او را دفن نخواهيم كرد ، پس جسد او را بردارى كشيده و سنگسارش كردند . سپس مرد روحانى ديگرى را آورده و بجايش در كليسا گذاردند .
سلمان گويد : پس من به خدمت او اقدام كردم و او مردى پارسا و زاهد بود و كسى را از او پرهيزكارتر و زاهدتر نديده بودم ، نمازهاى پنجگانه را از همه كس بهتر مىخواند ، و شب و روزش بعبادت مىگذشت .
من بسيار به او علاقهمند شدم و بدرجهاى او را دوست داشتم كه تا به آن روز به كسى بدان اندازه محبت پيدا نكرده بودم ، روزگار درازى با او بسر بردم تا اينكه مرگ او نيز فرا رسيد ، به دو گفتم : من ساليان درازى را در خدمت تو گذراندم و چندان