( 1 ) دسته جمعى آنان را شنيدم بر آنان در آمدم تا از نزديك اعمال ايشان را ببينم ، و چون مشاهده كار ايشان را كردم بدين آنان مايل شده پيش خود گفتم : به خدا دين ايشان بهتر از دين ما است آن روز را تا غروب نزد ايشان ماندم و بمزرعه پدرم نرفتم پس از آنها پرسيدم : اصل اين دين در كجاست ؟ گفتند : در شام است .
شب هنگام بنزد پدرم بازگشتم و ديدم از نيامدن من پريشان شده و دست از كارهاى خويش كشيده و چند تن را بدنبال من فرستاده است ، چون بنزد او آمدم و مرا ديد گفت : پسر كجا بودى ؟ مگر من با تو شرط نكرده بودم كه بمزرعه به روى و زود باز گردى ؟ گفتم : پدر جان من در راه مزرعه بكليسايى برخورد كردم و از رفتار دينى و اعمال مذهبى كسانى كه در آنجا بودند خوشم آمد و هم چنان تا غروب نزد ايشان ماندم .
پدرم گفت : پسر در دين آنها خيرى نيست و دين تو و دين پدرانت بهتر از دين آنها است ! من گفتم : به خدا سوگند دين آنها بهتر از دين ما است .
پدرم كه اين سخنان را شنيد از تزلزل عقيدهء كه پيدا كرده بودم بيمناك شده قيد و بندى بپايم بست و مرا در خانه زندانى كرد .
گريختن سلمان بشام :
سلمان گويد : من براى نصارى پيغام دادم كه ( من دين شما را پذيرفتهام ) و هر گاه كاروانى از شام بدينجا آمد مرا خبر كنيد ، روزى به من خبر دادند كه كاروانى از تجار نصارى بدين شهر آمدهاند ، پيغام دادم كه هر زمان كارشان تمام شد و خواستند بشام برگردند به من اطلاع دهيد ، تا اينكه روزى مراجعت آنها را بشام به من خبر دادند .
من بهر طور بود قيد و بند را از پاى خود باز كرده بدانها ملحق شدم و با آنها بشام رفتم ، در آنجا بجستجو پرداخته پرسيدم : داناترين شخص در اين دين كيست ؟ گفتند : كشيش بزرگ كليسا .