( 1 ) او نيست آنها گفتند : چرا به خدا سوگند اين همان پيغمبرى است ، اين سخن را گفته و از قلعه فرود آمدند و اسلام اختيار كردند و بدان وسيله درباره جان و مال و زن و فرزند خويش مصونيت پيدا كردند .
اين بود قسمتى از اخبار يهوديان كه بشارت بآمدن پيغمبر صلى اللّه عليه و آله داده بودند و اما آنچه از رهبانان نصارى در اين باره بما رسيده است از آن جمله است حديث سلمان :
جريان اسلام سلمان فارسى رضى الله عنه
ابن عباس گويد : سلمان براى من حديث كرد كه من مردى پارسى زبان و از اهل اطراف اصفهان از دهى بنام « جى » [ ( 1 ) ] بودم و پدر من دهقان ( يعنى بزرگ ) آن قريه بود و پدرم مرا از هر كس بيشتر دوست ميداشت . و اين علاقه هم چنان زياد شد تا به حدى كه مانند زنان مرا در خانه زندانى كرد و نمىگذارد از او جدا شوم ، كيش من كيش مجوس بود ، و در آن كيش كوشش بسيارى داشتم تا بدانجا كه بخدمتكارى آتشكده مجوسيان درآمدم .
پدرم مزرعهء بزرگى داشت ( كه هر روزه براى سركشى كارها و زراعت بدان جا ميرفت ) روزى بخاطر ساختمانى كه داشت نتوانست بدانجا رود و به من گفت :
من امروز بواسطه اين ساختمان نمىتوانم بمزرعه بروم ، تو امروز بجاى من براى سركشى مزرعه برو و دستوراتى هم به من داد و بدنبال آن دستورات گفت :
ولى مبادا در جائى بمانى و باز نيائى كه دورى تو بر من ناگوارتر از نابودى مزرعه است ، و خواب و خوراك مرا خواهى گرفت ، و فكرم را به خود مشغول خواهى ساخت .
من بسوى مزرعه به راه افتادم ، و عبورم بكليسايى كه متعلق بنصارى بود افتاد ، صداى آنان را كه مشغول به نماز بودند شنيدم و بواسطه اينكه پدرم مرا در خانه حبس كرده بود از وضع مردم خارج از خانه اطلاعى نداشتم ، چون آواز
هامش
[ ( 1 ) ] ياقوت حموى گويد « جى » از قراى اطراف اصفهان بوده و اكنون بنام « شهرستان » معروف است .