( 1 ) بود كه مردى از يهوديان شام بنام « ابن هيّبان » چند سال پيش از ظهور اسلام از شام بمدينه آمد و در ميان ما رحل اقامت افكنده بماند ، و به خدا سوگند ما مردى را مانند او مواظب عبادات و نماز خويش نديده بوديم . هر گاه خشكسالى و قحطى بما رو مىآورد به او ميگفتند اى پسر هيبان بيا بصحرا رويم و از خدا براى ما طلب باران كن ، او ميگفت : تا صدقهاى ندهيد من نخواهم آمد ، به او ميگفتيم چه مقدار صدقه بايد داد ؟ ميگفت : يا يك صاع خرما و يا دو « مدّ » جو [ ( 1 ) ] .
پس ما همان مقدار صدقه ميداديم آنگاه بهمراه ما بصحرا مىآمد و از خدا طلب باران ميكرد ، و به خدا هنوز از جاى خويش برنخاسته بود كه ابرها ظاهر ميشد و بر ما باران مىباريد ، و اين جريان نه يك بار و دو بار و سه بار بلكه بارها اتفاق افتاد .
تا اينكه هنگام مرگ او شد و چون دانست مرگش فرا رسيده گفت : اى گروه يهود هيچ ميدانيد براى چه من از سرزمين پر بركت شام دست كشيده به اين زمين خشك و سوزان آمدم ؟ گفتيم : تو خود داناترى ، گفت : من در اين سرزمين چشم به راه آمدن پيغمبرى بودم كه زمان ظهورش نزديك شده و اين شهر محل مهاجرت او خواهد بود ، و انتظار آمدن او را ميكشيدم كه به دو ايمان آورده و پيرويش كنم .
اى گروه يهود بدانيد كه زمان آمدنش نزديك شده مبادا كسى در ايمان آوردن به او بر شما سبقت جويد ، چون او دستور دارد تا هر كس با او مخالفت كند خونش بريزد و زن و بچه او را باسارت گيرد ، مبادا اين كار او مانع ايمان شما گردد .
و چون پيغمبر اسلام صلى اللّه عليه و آله برسالت مبعوث شد و جريان محاصره كردن يهود بنى قريظة پيش آمد اين سه نفر كه در سنين جوانى بودند به ديگران گفتند :
اى بنى قريظة به خدا اين همان پيغمبرى است كه ابن هيّبان بشما خبر داد ! گفتند :
هامش
[ ( 1 ) ] صاع سه كيلو ، و « مد » ده سير است .