تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
( 1 )

آوردن حليمه آن حضرت را بنزد مادرش آمنة

حليمه گويد : پس از اين جريان شوهرم به من گفت : اى حليمه من ميترسم به اين كودك آسيبى برسد و تا پيش آمد ناگوارى براى او نكرده تو او را بنزد كسانش باز گردان ! من او را برداشته بنزد مادرش آمنة بردم ، آمنة گفت : اى زن چه شد كه با آن همه پافشارى و اصرارى كه در نگهدارى او داشتى او را آوردى ؟ گفتم اينك فرزندم بزرگ شده و آنچه من دربارهء نگهدارى او وظيفه داشتم انجام دادم و از اين پس از پيش آمدهاى ناگوار بر او انديشناك بودم ، از اين رو او را بنزد تو آوردم ! آمنة گفت : سبب اينها نيست ، حقيقت را بازگوى ؟ ! حليمه گويد : هم چنان اصرار كرد تا من داستان دو مرد سفيد پوش را براى او شرح دادم ، آمنة گفت : آيا از شيطان بر او انديشناك و خائفى ؟ گفتم : آرى ، آمنة گفت : نه به خدا سوگند شيطان را در او راهى نيست ، ولى فرزند مرا داستانى دگر است ، آيا سرگذشت او را براى تو باز نگويم ؟ گفتم : چرا . آمنة گفت : هنگامى كه من بدين فرزند حامله بودم نورى از من ظاهر گرديد كه قصرهاى بصراى شام را در آن ديدم ، و در تمام دوران حاملگى طفلى به اين آسانى و سادگى مانند او حمل نكرده بودم ، و هنگامى كه به دنيا آمد دستهاى خويش را بر زمين نهاد و سر را بسوى آسمان بلند كرد . و بهر صورت او را بگذار و بسلامت باز گرد . [ ( 1 ) ]

حديثى از خود آن حضرت ( ص ) در اين باره :

ابن اسحاق بسندش روايت كند كه برخى از اصحاب بآنحضرت عرض كردند : يا رسول اللّه تاريخچهء دوران كودكى خويش را براى ما بيان فرمائيد ؟ فرمود :
هامش
[ ( 1 ) ] و سبب ديگرى نيز براى بازگرداندن حليمه آن حضرت را بنزد مادرش آمنه ذكر كرده‌اند كه در صفحات آينده خواهد آمد .