تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
( 1 ) خوش ندارم كه در ميان تمام اين زنان تنها من بدون آنكه بچهء را پذيرفته باشم بميان قبيله باز گردم ، و به خدا اكنون ميروم و همان بچهء يتيم را گرفته با خود ميآورم ! شوهرم نيز پيشنهاد مرا پذيرفته گفت : اميد است خداوند در او بركتى براى ما قرار دهد . حليمه گويد : پس من بنزد عبد المطلب رفته و آن حضرت را گرفتم ، و تنها چيزى كه مرا بگرفتن او واداشت همان بود كه جز او كودكى نيافتم ، و چون او را براى شير دادن در دامان خود نهادم دو پستان من چنان پر شد كه او خورد و كودك خودم نيز كه از گرسنگى نميخوابيد خورده هر دو سير شده و بخواب رفتند از آن طرف شوهرم نيز برخاسته به طرف شتر رفت و متوجه شد كه دو پستان شتر نيز پر از شير شده ، پس به مقدارى كه من و او را سير ميكرد دوشيد و خورديم و آن شب را با كمال راحتى و آسودگى بسر برديم . چون صبح شد شوهرم گفت : اى حليمه به خدا كودك با بركتى نصيب تو شده ! گفتم : آرى من نيز چنين خيال ميكنم ، پس من بر الاغ خويش سوار شده و آن جناب را نيز با خود برداشتم ، به خدا سوگند ديدم همان الاغى كه به زحمت راه ميرفت چنان بتندى به راه افتاد كه هيچكداميك از الاغهاى زنان بنى سعد بتندى او نمى - توانستند بروند ، تا بدانجا كه زنان مزبور ميگفتند : اى دختر أبى ذؤيب آهسته‌تر بران ! مگر اين همان الاغ وامانده‌اى نيست كه هنگام آمدن بر آن سوار بودى ؟ ميگفتم : چرا همان است . زنان با تعجب ميگفتند : به خدا اتفاق تازه‌اى برايش افتاده ! و چون بسر زمين بنى سعد و خانه و ديار خود رسيديم در آن سرزمينى كه من جائى را مانند آنجا بى آب و علف سراغ نداشتم از آن روز هنگامى كه گوسفندان ما از چراگاه باز ميگشتند شكمشان سير و پستانشان پر از شير بود ، و با اينكه هيچيك از گوسفندان افراد قبيلهء بنى سعد يك قطره شير در پستانشان نبود ما هم چنان از شير بسيار گوسفندانمان استفاده ميكرديم .