( 1 ) ( اين جريان موجب شگفت افراد قبيلهء ما شده بود و ) آنان بچوپانان خود ميگفتند : شما هم گوسفندان را بچراگاه گوسفندان حليمه ببريد ، ولى با اين حال گوسفندان آنها گرسنه با پستانهاى خشك از صحرا باز ميگشتند ، ولى از ما سير و پر شير بودند .
و به همين ترتيب هر روزه خير و بركت در خانهء ما رو بتزايد بود تا آن حضرت دو ساله شد و من او را از شير گرفتم . و رشد آن كودك با ديگران تفاوت داشت بطورى كه در سن دو سالگى كودكى درشت اندام و نيرومند گشته بود . و پس از اين كه دو ساله شد او را بنزد مادرش آمنة باز گردانديم ولى بواسطهء آن خير و بركتى كه در مدت توقف او در زندگى خود ديده بوديم بسيار مايل بودم تا بهر ترتيبى هست او را از مادرش باز گرفته بميان قبيله ببريم ، از اين رو بآمنه گفتم : خوبست اين فرزند را نزد ما بگذارى تا بزرگ شود زيرا من از وباى مكة ( و هواى ناسازگار اين شهر ) بر او انديشناكم ؟ و در اين باره اصرار ورزيده تا بالاخره آمنة راضى شد و او را بهمراه ما باز گرداند .
داستان دو فرشتهاى كه شكم آن حضرت را شكافتند :
حليمه گويد : پس از اينكه آن حضرت را بميان قبيله باز گردانديم هنوز چند ماهى نگذشته بود كه روزى او هم چنان كه مانند هر روز با يكى از فرزندانم در پشت خانههاى ما بهمراه بزغالهها رفته بودند ، ناگاه فرزندم را ديدم سراسيمه دوان دوان بنزد ما آمده گفت :
برادر قرشى ما را دريابيد كه دو مرد سفيد پوش او را گرفته به زمين خواباندند و شكمش را بشكافتند ! حليمه گويد : من و شوهرم بسوى او روان شديم ديديم با رنگى پريده سر پا ايستاده است . او را در بر گرفته و به او گفتم : پسر جان چه پيش آمدى كرده ؟ گفت : دو مرد سفيد پوش بنزد من آمده مرا خواباندند و شكمم را شكافته چيزى از ميان آن بيرون آوردند كه من ندانستم چيست ، و سپس رفتند .
حليمه گويد : پس ما آن جناب برداشته و بچادرهاى خويش باز گردانديم .