( 1 ) كرد ، و كار بدين منوال بود تا اينكه ) چنانچه پيش از اين اشاره كرديم هم چنان كه عبد المطلب در حجر اسماعيل خفته بود كسى بخواب او آمد و به او دستور داد چاه زمزم را حفر كند ، و جاى آن را نيز به دو نشان داد .
و در حديثى كه ابن اسحاق از على بن ابى طالب عليه السلام روايت كرده خواب مزبور بدين گونه بود كه خود عبد المطلب گويد :
هنگامى كه در حجر خفته بودم كسى در خواب نزد من آمده گفت : « طيبة » را حفر كن ! من گفتم : طيبه كجاست ؟ گوينده رفت ( و من او را نديدم ) .
چون روز ديگر شد به همان مكان رفته و خوابيدم ، در خواب ديدم همان شخص آمده گفت : « برّة » را حفر كن ! گفتم : برة چيست ؟ گوينده ناپديد شد .
روز سوم شد و من باز بهمانجا رفتم و چون خوابيدم گويندهء مزبور آمده گفت :
« مضنونة » را حفر كن ! گفتم : مضنونة چيست ؟ گوينده ناپديد شد .
روز چهارم به همان ترتيب آمد و گفت : زمزم را حفر كن ، گفتم : زمزم چيست گفت : آنى كه نه آبش پايان ميپذيرد و نه نقصان ، انبوه حجاج را سيراب كند جايش از خون و سرگين پوشيده است ، در آنجا كه كلاغ سپيد و سياهى منقار بر زمين زند جائى كه لانهء مورچگان است .
عبد المطلب از اين اوصاف جاى چاهى كه به او دستور حفر آن را دانند فهميد و دانست كه خواب او درست است و رؤياى صادقه بوده ، و چون روز بعد شد كلنك را بدست گرفت و با حارث بن عبد المطلب يگانه فرزندش كه در آن روز داشت بدنبال انجام مأموريت رفته و شروع بحفر چاه كرد ، و چون مقدارى كند و سنگ در چاه پديدار شد تكبير گفت ، قريش از آواز تكبير او دانستند كه به مقصود خويش نائل گشته پس همگان برخاسته بنزد او آمده گفتند : اى عبد المطلب اين چاه از آن پدر ما حضرت اسماعيل است ، و ما را نيز با خود در اين چاه شريك ساز ! عبد المطلب گفت : اين چاهى است كه تنها من مأمور حفر آن گشتهام و شما را
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 93
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٩٣