( 1 ) غير فاميل و تبار خويش است ، ولى در مكه قبيله ما قبيلهء محترمى است ، و بسيارى از كارهاى آنها بدست ما و زير نظر ما اداره مىشود ، و زندگانى كردن براى او در شهرى چون مكه و در ميان فاميل و قبيله خودش براى او بهتر از توقف در ميان بيگانگان است ، و امثال اين سخنان را گفت .
از آن سو شيبة نيز بعمويش گفت : تا مادرم سلمى اجازه ندهد من از او جدا نخواهم شد ، و بالاخره بهر ترتيبى بود رضايت سلمى جلب شد و شيبه را همراه مطلب به مكه روانه كرد .
مطلب او را برداشته و پشت سر خويش سوار بر شتر كرده وارد شهر مكه شد قريش كه از جريان اطلاع نداشتند او را بندهء مطلب پنداشتند و گفتند : مطلب او را خريده و با خويش به مكه آورده و از اين رو او را « عبد المطلب » ناميدند ، مطلب گفت : اين سخن نابجا را نگوئيد اين پسر برادر من هاشم است كه من او را از مدينه بدين شهر آوردهام .
مرگ مطلب و رسيدن مناصب او بعبد المطلب :
مطلب در سرزمين يمن در جائى بنام « ردمان » از دنيا رفت ، و مطرود بن كعب و ديگران نيز در مرثيهء او اشعارى گفتهاند . [ ( 1 ) ] و پس از او عبد المطلب متصدى منصب سقايت و اطعام حجاج گرديد ، و آنچه پدرانش انجام ميدادند او نيز به همان نحو انجام ميداد و رفته رفته شخصيت و محبوبيت زيادى در ميان مردم پيدا كرد .
اينك برگرديم بدنبالهء داستان حفر چاه زمزم و خواب عبد المطلب :
( قريش از وجود چاهى بنام زمزم در نزديكى خانهء كعبه و پر شدن آن بدست جرهميان اطلاع داشتند ، ولى جاى آن را نميدانستند ، و هميشه مترصد بودند بلكه اثرى از اين چاه بدست آوردند ، اما اثرى در دست نبود ، و براى تأمين آب مورد نياز چاههائى در مكه كندند كه پس از اين نام آنها را ذكر خواهيم
هامش
[ ( 1 ) ] براى اطلاع از متن اشعار بصفحه 138 - 142 سيرة مراجعه شود .