تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
( 1 ) مرگ دقيقه شمارى ميكردند ، ساير افراد قرشى نيز كه همراه آنان بودند در تمام اين احوال ناظر اعمال و نگران رفتار آنان بودند . در اين ميان عبد المطلب رو بهمراهان خويش كرده گفت : به خدا سوگند اين كمال عجز و ناتوانى است كه ما تلاشى براى پيدا كردن آب نكنيم و هم چنان دست روى دست گذارده باستقبال مرگ برويم ، برخيزيد تا بسوئى برويم شايد خداوند در نقطهء از اين زمين آبى روزى شما گرداند ! همگى برخاسته و هم چنان كه تمام افراد كاروان ناظر اعمال و حركات آنان بودند عبد المطلب سوار بر شتر خويش گشته و نهيب زد تا شتر برخيزد ، و چون برخاست از زير پاى آن شتر چشمهء آب صاف و گوارائى پديدار گشت . عبد المطلب كه چشمش به آن آب صاف افتاد بانگ خويش را بتكبير بلند كرد و همراهانش نيز تكبير گفتند ، آنگاه از شتر به زير آمده از آن آب بياشاميد تا سيراب شد ، همراهان او نيز بيامدند و همگان خود را سيراب كردند ، سپس رو - بساير كاروانيان قرشى كه ناظر كارهاى آنان بودند كرده گفت : شما نيز بيائيد و خود را سيراب كنيد ، پس همگان از آن آب نوشيدند آنگاه گفتند : اى عبد المطلب خداوند دربارهء تو به خوبى داورى كرد ، و ما از اين پس دربارهء چاه زمزم با تو ستيزه نخواهيم كرد ، و آن كس كه در اين بيابان خشك و بى آب تو را سيراب كرد همانكس آب زمزم را به تو ارزانى داشت ، و با خيالى آسوده بسر كار سقايت خويش باز گرد . و بدين ترتيب عبد المطلب با كاروانيان قريش بسوى مكه باز گشتند و از رفتن بسوى كاهنهء بنى سعد منصرف شدند . اين بود آنچه ابن اسحاق در حديث خود از على بن ابى طالب عليه السلام روايت كرده . و در حديث ديگرى داستان حفر زمزم را چنين نقل مىكند كه عبد المطلب گويد : هنگامى كه دستور كندن چاه را به من دادند بدنبال آن به من گفته شد :