ديگرى به او گفت : اى معلم ؟ براى چه اين جهان هستى آفريده شده است ؟
سقراط گفت : زيرا كه خداوند بخشنده است ( جواد است ) .
و سقراط با مردى كفشدوز بنام شيمون بسيار نشستى و گفتگو كردى .
و سقراط مىگفت : گمان نمىكنم كه نفس انسانى بسرنوشت خويش آگاه بوده است ؟
يكى از شاگردانش از او پرسيد : اى فيلسوف ، چرا نفس از آينده و سرنوشت خويش آگاه نمىشود ؟
سقراط گفت : براى آنكه اگر نفس از سرنوشت خويش آگاه گردد ، هر آينه پرواز مىكند ، و تن را بدرود مىگويد ، و تن آدمى از او بهرهمند نمىگردد .
و سقراط پير و رهبر افلاطون بود ، و افلاطون پير و استاد ارسطوطاليس بوده است و چون ارسطوطاليس نامش مشهور و كارهايش نمودار است ترجمهء احوال او را بر ذكر سقراط مقدم داشتيم .
شرح
( 1 ) - سقراط : و نيز : « سقراطيس » نوشته مىشود ، براى ترجمه سقراط به ! تاريخ يعقوبى - 95 - الطبقات ص 23 ، و الاخبار 197 - 206 ، و العيون - ج - 1 - 43 - 49 ، - مختصر الدول ص 89 ، و منتخب الصوان ورق 30 - 32 ، و النزهة ورق 59 - 88 ، و المسالك ج - 5 - مجلد - 2 - ورق 282 - 287 ، الملل و النحل 2 : 185 .
( 2 ) - سقراط مقام حكمت را چندان و الا و ارجمند مىدانست كه از نگارش آن بر روى صفحات كاغذ و قطعات پوست خوددارى مىكرد ، و مىگفت حكمت پاك و پاكيزه و مقدس مىباشد ، جاى آن نفوس زنده است ، و نبايد آن را در پوستهاى مرده و پليد ( پوستهائى كه بر روى آنها مىنوشتهاند ) نوشت ، سقراط اين خوى را از استاد خود طيماناوس ( بقول يعقوبى طيماوس ) آموخت ، چه يك روز سقراط بهنگام كودكى باستاد خود طيماوس گفت براى چه نمىگذارى آنچه را كه از حكمت به من مىآموزى آن را بنويسم ؟ استاد به او گفت : من هرگز نمىخواهم كه تو بر پوستهاى جانوران مرده اعتماد كنى و نفس زنده را بدرود گوئى ، بنگر اگر كسى با تو در راه برخورد كرد ، و چيزى از دانش از تو پرسيد ، آيا شايسته است كه در پاسخ او بگوئى بايد به خانه روم و در كتابهاى خود نگاه كنم ؟ پس بر تو باد كه دانش را از بر كنى ، سقراط از آن پس چنين كرد . ( العيون - ج - 1 ص 43 )
و يعقوبى در - ج - 1 - ص 134 و شهرزورى در النزهة ورق 60 اين داستان را از سقراط نقل كردهاند .