تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الأطباء والحكماء ( فارسى ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
پس از آن پادشاه در پنهانى با خواص خود دربارهء سقراط سخن گفت ، دين و آيين آن گروه پرستش ستارگان بود 5 ، همگى يك زبان بر كشتن سقراط اشارت كردند شاه سقراط را بخواست تا پيش او درآيد و بكشتن او فرمان دهد ، گماشتگان شاه نزد سقراط آمدند ، سقراط خويشتن را بديشان تسليم نمود و گفت : مرگ خير است نه شر ، زيرا انسان پس از مرگ بمرحلهء كمال مىرسد ، پس گماشتگان پادشاه سقراط را گرفته و به پيشگاه شاه بردند ، و هفتاد تن از مهتران و سالخوردگان شهادت دادند كه وى خدايان ايشان را نكوهش كرده است ، پس پادشاه بكشتن سقراط فرمان داد ، همسرش بگريه درآمد ، سقراط به او گفت : براى چه گريه مىكنى ؟ زن گفت : براى آن گريه مىكنم كه مىبينم تو بناحق كشته مىشوى ، سقراط به او گفت مگر پنداشتهء كه من روزى به حق كشته خواهم شد ؟ پس سقراط كشته شد ، و چون خواستند او را بكشند ، يكى از شاگردانش به او گفت : پس از مرگ با پيكر بىجان تو چه كنيم ؟ سقراط گفت : آنكه بخواهد جايگاه مرا پاكيزه كند جسد مرا خواهد برد ، يكى ديگر از شاگردانش گفت : اى استاد دانش خود را براى ما در دفترها بنويس ، سقراط گفت : من هرگز دانش را در پوستهاى گوسفندان جاى نخواهم داد . سقراط بشاگردان خود مىگفت : اى فرزندان من ؟ خويشتن را بشناسيد كه در پناه كى مىباشيد ؟ و اگر چنين انديشه و پندارى به خود راه نمىدهيد ، پس زنهاريد و از دنيا بترسيد . و اگر نمىدانيد كه چگونه بايد از دنيا بترسيد ، و چگونه از او دورى كنيد ؟ پنداريد كه جهان خارى است ، آنگاه تيز بنگريد تا پاى خود را در كجا مىنهيد . و به پرهيزيد از شهوت‌رانى ، زيرا كسانى كه به شهوات دنيا دلبستگى دارند ميان خرد ايشان و خداوند پردهء كشيده شده است . و مردى به او گفت : اى معلم راهنماى نيكى ؟ ماهيت خداوند را بگو تا چيست ؟ سقراط به او گفت : سخن گفتن دربارهء كسى كه بكنه او نتوان رسيد نادانى است .