مأمون خوشهء انگورى به امام داد و گفت : اى پسر رسول خدا ، انگورى بهتر از اين نديدهام .
امام آن را رد كرد و فرمود : چه بسا در بهشت انگور بهتر از اين است .
( 1 ) مأمون از امام خواست چيزى از آن را بخورد ، امام عليه السلام امتناع كرد .
مأمون فرياد زد : شايد ما را به چيزى متهم مىكنى ! امام سه دانه خورد ، سپس آن را افكند و از جاى برخاست . مأمون پرسيد به كجا ؟
امام نگاهى به او كرد و فرمود : به آنجا كه مرا فرستادى . « 1 »
آنگاه امام شتابان به سوى خانه حركت كرد در حالى كه سم در تمام اجزاء بدنش اثر گذاشته بود و يقين كرد كه بلا نازل مىشود . مأمون كسى را فرستاد و از امام طلب وصيت و نصيحت كرد . حضرت به فرستادهء مأمون فرمود : به او بگو : سفارش مىكنم تو را چيزى به كسى نده كه بعد از آن پشيمان شوى . « 2 »
و سم در تمام بدنش اثر كرد و دردى سخت او را گرفت و دانست كه ديدار پروردگارش حتمى است ، پس به تلاوت قرآن مشغول شد در حالى كه استغفار به سوى خداى متعال مىنمود و به مؤمنين دعا مىكرد . راويان گفتهاند :
وقتى شرايط جسمانى امام بحرانى و حالش سنگين شد ، اهل بيت و اصحابش را از خوردن و آشاميدن منع كرد و به سوى ياسر توجه نمود و از او پرسيد : آيا مردم چيزى خوردهاند ؟
پس ياسر در جواب با صداى حزينى گفت : چه كسى چيزى مىخورد وقتى تو اين گونه هستى ؟
پس حضرت برخاست و فرمود : « سفره را بياوريد . » و هيچ كس از
هامش
( 1 ) همان مأخذ ، ص 243 .
( 2 ) عيون التواريخ ، ج 3 ، ص 227 .