جواب داد : چرا .
( 1 ) مأمون گفت : اى اسحاق ، از حديث مرغ بريان به من بگو . كه آيا نزد تو صحيح است يا نه ؟
جواب داد : بلى .
مأمون گفت : به خدا عناد تو آشكار شد ، زيرا اين يا آن گونه است كه پيامبر او را دعوت كرد يا او مردود است ، يا خدا فاضلترين خلق خود را معرفى كرده است و اما مفضول نزد او محبوبتر بوده است ، يا شما مىگوييد كه خدا فاضل را از مفضول تشخيص نمىدهد . بنا بر اين كدام يك از اين سه نظريه نزد تو بهتر است ؟
اسحاق متحير شد و جوابى پيدا نكرد و فكر مىكرد تا اينكه راهى براى دفاع به فكرش رسيد ، پس گفت : اى امير المؤمنين ، خداى متعال در بارهء ابى بكر مىفرمايد :
ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا
« 1 » .
خدا به او نسبت صحابى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را داده است .
مأمون فورا در رد اين سخن گفت : سبحان اللّه ! چقدر علم تو به لغت و كتاب خدا كم است ! كافر ممكن است مصاحب مؤمن باشد . چه فضيلتى در اين است ؟ آيا گفتهء خداى متعال را نشنيدهاى كه مىفرمايد :
قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا
« 2 » ؟
پس خداوند كافرى را مصاحب مؤمنى قرار داد . و هذلى شاعر شعرى در اين باره گفته است :
و لقد غدوت و صاحبى وحشيّة * تحت الرّداء بصيرة بالمشرق
من صبح كردم و رفيق وحشى من كه زير ردا بود از صبح با خبر بود .
هامش
( 1 ) توبه / 40 .
( 2 ) كهف / 37 .