و افرادى كه كالايشان را از سايهء دنيا به در برده و در هر بازارى مىفروختند .
و مهاجرى كه غريب بود بدون سر در وسط راه افتاده بود .
او كشته شده بود و آنها نمىدانستند كه به چه گروهى تعلق دارد .
پسر با پدر نمىماند و دوست از دوست فرار مىكرد .
اين قصيده نشان مىدهد كه در بغداد زندگى به هرج و مرج كشيده شده بود ، زيرا كشت و كشتار زياد شده بود ، امنيت نبود و ترس در همه جا گسترش داشت .
( 1 )
قتل امين
لشكر مأمون ، امين را محاصره كرده بود ، با اين حال او مجذوب لهو و لعب بود . مورخين نقل كردهاند كه امين همراه با گروهى از خدمتكارانش مشغول ماهيگيرى بود . او عاشق يكى از آنها به نام كوثر بود . كوثر بيرون رفت تا نگاه كند به لشكرى كه قصر را محاصره كرده بود ، از صورت مجروح شد .
امين به نزد او آمد و در حالى كه خون را از صورتش مىشست ، گفت :
ضربوا قرّة عينى و من اجلى ضربوه * اخذ اللّه من قلبى لأناس حرقوه « 1 »
آنها نور چشم مرا زدند و به خاطر من او را زدند ، خدا تنبيه كند قومى را كه قلب مرا سوزاندند .
اخبار در بارهء شكست لشكر و محاصرهء قصرش دائما به او مىرسيد ولى هنوز توجهى به همهء آنها نداشت و همراه با كوثر به ماهيگيرى در حوض
هامش
( 1 ) روضة الاعيان فى اخبار مشاهير الزمان ، ص 103 .