او مناظره و محاوره و مكاتبه كردم و از او در بارهء علوم آل محمد ( ص ) پرسيدم .
در عين حال شنيدم كه مىگفت : روزى در حالى كه مشغول طواف قبر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله بودم محمد بن على الرضا عليه السلام را ديدم كه داشت طواف مىكرد . پس من با او در بارهء بعضى از مسائلى كه داشتم بحث كردم و او آنها را پاسخ داد . سپس به او گفتم : به خدا مىخواهم سؤالى از تو بكنم اما خجالت مىكشم . فرمود : من به تو پاسخ مىدهم قبل از اينكه تو از من سؤال كنى . تو مىخواهى از من دربارهء امام سؤال بكنى . گفتم : به خدا قسم اين است آن چيزى كه من مىخواستم . فرمود : من آن امام هستم . پرسيدم : آيا نشانهاى هست ؟ عصايى در دست داشت ، عصا به سخن در آمد و گفت : مطمئنا آقاى من امام اين زمان است و او حجّت است . « 1 »
و حسين بن عمر بن يزيد گفت : وارد بر امام رضا عليه السلام شدم و من واقفى بودم . پدرم از پدر او در بارهء هفت سؤال پرسيد و او شش تا از آنها را جواب داد و از جواب سؤال هفتم خوددارى كرد . پس من گفتم : به خدا من در بارهء آنچه پدرم از پدر او پرسيد سؤال خواهم كرد تا بدانم آيا او مىتواند جواب بدهد همانگونه كه پدرش جواب داد . پس من از او پرسيدم و او پاسخ شش سؤال را درست همان طورى كه پدرش داده بود داد و از جواب سؤال هفتم خوددارى كرد .
پدر من به پدر او گفته بود : من در روز قيامت عليه تو نزد خدا احتجاج خواهم كرد زيرا تو ادعا كردهاى كه عبد اللّه امام نيست .
پس او عليه السلام دستش را گذاشت به گردنش و سپس فرمود : بلى ، عليه من براى آن نزد خداى تبارك و تعالى احتجاج كن . اگر در اين گناهى هست آن گناه به گردن من باشد ، الى آخر . « 2 »
هامش
( 1 ) اصول كافى ، ج 1 ، ص 353 .
( 2 ) همان مأخذ .