خواست گفت . »
( 1 ) سپس گفت : ابو جعفر عليه السلام گفت : پس شما در بارهء آن بين راه صحبت كرديد ، پس من به عنوان رهبرتان خواستم براى شما امرتان را شرح بدهم ، مبادا آن را در جاى ديگرى قرار دهيد و از مردان ديگرى بپرسيد و از اين رو با سؤالتان از آنان هلاك شويد .
چه بسا شخصى ادعاى امرى را بكند كه اهل آن نباشد . سپس شما گفتيد :
اگر آن متعلق به او بود لازم بود كه از او حمايت كند و نبايست از او به ديگرى رو مىكرد . من گفتم : به دليل تقيه بوده است ، و خوددارى از آن بهتر است . و اما اگر او صحبت كند پس ناچار است به هر سؤالى كه از او مىشود پاسخ دهد ، و آنچه كه شما ادعا مىكنيد و گمان مىكنيد اتفاق خواهد افتاد . بنا بر اين امر به غير شما بر مىگردد و بر شما واجب مىشود كه از آنها در بارهء آن پيروى كنيد .
اما شما بايد آنچه را كه حق است طبق عقل و رأى و قياس خودتان اجرا كنيد .
وقتى شما مدعى شديد كه دستور من صحيح نبوده است دستور خودتان را درست ملاحظه خواهيد كرد .
اگر شما به رهبرتان گفتيد چنين نبوده است ، پس فرمان پروردگارتان را پشت سر انداختهايد . پس اگر من پيروى هواهاى نفسانى شما را بكنم ، گمراه شدهام و از هدايتشدگان نيستم ، و راه فرارى براى شما از آنچه كه قبلا بوديد نخواهد بود . در حالى كه به شما گفته شده است كه قوانين ( سنّت ) و امثال اين به آن است .
بازداشتن از ضررى كه شما در اول خواستى و پاسخ آخرى سينهء شما را شفا نخواهد داد و شك را از شما بر طرف نخواهد كرد و فرارى از آن كه براى شما رخ داده است نيست . و آن قلب شما را رها نمىكند تا خدا آن را از قلب شما دور كند . اگر همهء مردم قادر بودند ما را دوست بدارند و حق ما را بشناسند و تسليم امر ما مىشدند آنها اين كار را مىكردند . اما خدا هر كارى
حياة الامام علي بن موسى الرضا ( ع ) ( پژوهشى دقيق در زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 338
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٣٣٨